۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

ویکی لیکس؛ سندی در باره ی سرطان خون خامنه ای

رادیو فرانسه: بر اساس یکی از اسناد منتشرشده توسط سایت ویکی لیکس، یکی از نزدیکان هاشمی رفسنجانی خبر می دهد که آیت الله خامنه ای به سرطان خون مبتلاست و بیش از چند ماه به عمرش باقی نمانده است. این سند می افزاید که هاشمی رفسنجانی با اطلاع یافتن از این وضعیت، تصمیم گرفته که دیگر علیه خامنه ای فعالیت نکند و منتظر شود که بیماری، روند طبیعی خود را طی نماید.
روزنامۀ انگلیسی تلگراف می نویسد یکی از اسناد منتشرشده توسط سایت ویکی لیکس، پیامی است که در تابستان سال ۲۰۰۹ توسط کنسولگری آمریکا در استانبول مخابره شده است.
بر اساس این پیام تاجری که نام و ملیتش فاش نشده و ظاهراً با آیت الله هاشمی رفسنجانی روابطی دارد، خبر داده که آیت الله خامنه ای به نوع کمیابی از سرطان خون مبتلا شده است. این پیام می افزاید که به احتمال زیاد وی طی چند ماه آینده خواهد مرد.
این پیام در روزهایی مخابره شده که هاشمی رفسنجانی علناً مخالفت خود را با انتخاب مجدد محمود احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور ابراز می کرد.
بر اساس سند منتشرشده، هاشمی رفسنجانی پس از این که از وضعیت بیماری خامنه ای مطلع می شود، از تلاش علیه وی در مجلس خبرگان دست برمی دارد تا روند طبیعی امور خود به خود طی شود.
این سند ادامه می دهد که پس از مرگ آیت الله خامنه ای، هاشمی رفسنجانی تلاش خواهد کرد تا با بسیج مجلس خبرگان، خود را به عنوان رهبر برگزیند، و اگر در این کار موفق شود، از احمدی نژاد خواهد خواست که استعفا بدهد تا انتخابات ریاست جمهوری دیگری برگزار شود.

اعلامیه جهانی برای عدالت در جهان، اعلامیه حقوق بشر

دهم دسامبر برابر با نوزدهم آذر مصادف است با سال‌روز «تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر» که هدف آن برقراری تضمین حقوق و آزادی‌های برابر برای همه مردم است که در چنین روزی در سال ۱۹۴۸ به تصویب رسید، روزی که اینک در سراسر جهان به عنوان روز بین‌المللی حقوق بشر گرامی داشته می‌شود.
در جریان جنگ جهانی دوم، هنگامی که منشور ملل متحد در دست تدوین بود، احترام به حقوق بشر و آزادی‏های سیاسی مورد توجه نمایندگان کشورهای مختلف جهان قرار گرفت. پس از جنگ، سازمان ملل تصمیم گرفت که این حقوق و آزادی را به وسیله یک سند بین‏المللی تثبیت کند تا برای همه ملت‏ها قابل اجرا باشد.
بنابراین، کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل، لایحه حقوق بشر را تدوین و به مجمع عمومی تقدیم کرد. این لایحه در دهم دسامبر 1948 برابر با نوزدهم آذر 1327 به تصویب رسید و این روز به عنوان «روز تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر» نام‏گذاری شد و این روز در سراسر جهان به عنوان روز بین‌المللی حقوق بشر گرامی داشته می‌شود.
اعلامیه جهانی حقوق بشر یک پیمان بین‌المللی است که در مجمع عمومی سازمان ملل متحد به تصویب رسید است که شامل سی ماده است که به تشریح دیدگاه سازمان ملل متحد در مورد حقوق بشر می‌پردازد. مفاد این اعلامیه حقوق بنیادی مدنی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، و اجتماعی‌ای را که تمامی ابنای بشر در هر کشوری باید از آن برخوردار باشند، مشخص کرده‌ است.
مفاد این اعلامیه از نظر بسیاری از پژوهش‌گران الزامی بوده و از اعتبار حقوق بین‌الملل برخوردار است، زیرا به صورت گسترده‌ای پذیرفته شده و برای سنجش رفتار کشورها به کار می‌رود. در این میان کشورهای تازه استقلال یافته زیادی به مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر استناد کرده و آن را در قوانین بنیادی یا قانون اساسی خود گنجانده‌اند.
اعلامیه جهانی حقوق بشر هم‌راه با دو میثاق بین‌المللی حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و حقوق مدنی و سیاسی، مهم‌ترین اسناد بین‌المللی حقوق بشر را تشکیل می‌دهند.
هم‌چنین بنا به گزارش کتاب «رکوردهای گینس»، اعلامیه جهانی حقوق بشر رکورد بیشترین ترجمه را در بین مکتوبات در طول تاریخ به خود اختصاص داده ‌است.
و اما شرح کامل مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر‌:

ماده‌ یک: افراد بشر آزاد زاده می‌شوند و از لحاظ حیثیت و کرامت و حقوق با هم برابرند. همگی دارای عقل و وجدان هستند و باید با یک‌دیگر با روحیه‌ای برادرانه رفتار کنند.

ماده دو: هر کس می‌تواند بی‌هیچ گونه تمایزی، به ویژه از حیث نژاد، رنگ، جنس، زبان، دین، عقیده‌ی سیاسی یا هر عقیده‌ی دیگر، و هم‌چنین منشاء ملی یا اجتماعی، ثروت، ولادت یا هر وضعیت دیگر، از تمام حقوق و همه‌ی آزادی‌های ذکر شده در این اعلامیه بهره‌مند شود. به علاوه نباید هیچ تبعیضی به عمل آید که مبتنی بر وضع سیاسی، قضایی یا بین‌المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به آن تعلق دارد، خواه این کشور یا سرزمین مستقل، تحت قیمومیت یا غیر خودمختار باشد، یا حاکمیت آن به شکلی محدود شده باشد.

ماده سه: هر فردی حق زندگی ، آزادی و امنیت شخصی دارد.

ماده‌چهار: هیچ کس را نباید در بردگی یا بندگی نگاه داشت، بردگی و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد، ممنوع است.

ماده پنج: هیچ کس نباید شکنجه شود یا تحت مجازات یا رفتاری ظالمانه، ضد انسانی یا تحقیر آمیز قرار گیرد.

ماده شش: هر کس حق دارد که شخصیت حقوقی‌اش در همه جا به رسمیت شناخته شود.

ماده هفت: همه در برابر قانون مساوی هستند و حق دارند بی هیچ تبعیضی از حمایت یک‌سان قانون برخوردار شوند. همه حق دارند در مقابل هر تبعیضی که ناقض اعلامیه‌ی حاضر باشد، و بر ضد هر تحریکی که برای چنین تبعیضی به عمل آید، از حمایت یک‌سان قانون بهره‌مند شوند.

ماده هشت: در برابر اعمالی که به حقوق اساسی فرد تجاوز کنند. حقوقی که قانون اساسی یا قوانین دیگر برای او به رسمیت شناخته است، هر شخصی حق مراجعه‌ی موثر به دادگاه‌های ملی صالح را دارد.

ماده نه: هیچ کس را نباید خودسرانه توقیف، حبس یا تبعید کرد.

ماده ده: هر شخص با مساوات کامل حق دارد که دعوایش در دادگاهی مستقل و بی‌طرف، منصفانه و علنی رسیدگی شود و چنین دادگاهی درباره حقوق و الزامات وی، یا هر اتهام جزایی که به او زده شده باشد، تصمیم بگیرد.

ماده یازده: 1) هر شخصی که به بزه‌کاری متهم شده باشد، بی گناه محسوب می‌شود تا هنگامی که در جریان محاکمه‌ای علنی که در آن تمام تضمین‌های لازم برای دفاع او تامین شده باشد، مجرم بودن وی به طور قانونی محرز شود.
2: هیچ کس نباید برای انجام دادن یا انجام ندادن عملی که در موقع ارتکاب آن، به موجب حقوق ملی یا بین المللی جرم شناخته نمی‌شده است، محکوم نخواهد شد. هم‌چنین هیچ مجازاتی شدیدتر از مجازاتی که در موقع ارتکاب جرم به آن تعلق می گرفت، درباره‌ی کسی اعمال نخواهد شد.

ماده دوازده: نباید در زندگی خصوصی، امور خانوادگی، اقامت‌گاه یا مکاتبات هیچ کس مداخله‌ خودسرانه صورت گیرد یا به شرافت و آبرو و شهرت کسی حمله شود. در برابر چنین مداخله‌ها و حمله‌هایی، برخورداری از حمایت قانون حق هر شخصی است.

ماده سیزده: 1) هر شخصی حق دارد در داخل هر کشور آزادانه رفت و آمد کند و اقامت‌گاه خود را برگزیند.
2 ) هر شخصی حق دارد هر کشوری، از جمله کشور خود را ترک کند یا به کشور خویش بازگردد.

ماده چهارده: 1) در برابر شکنجه، تعقیب و آزار، هر شخصی حق درخواست پناهندگی و برخورداری از پناهندگی در کشورهای دیگر را دارد.
2 ) در موردی که تعقیب واقعن در اثر جرم عمومی و غیر سیاسی یا در اثر اعمالی مخالف با هدف‌ها و اصول ملل متحد باشد‌، نمی‌توان به این حق استناد کرد.

ماده پانزده: 1) هر فردی حق دارد که تابعیتی داشته باشد.
2 ) هیچ کس را نباید خودسرانه از تابعیت خویش‌، یا از حق تغییر تابعیت محروم کرد.

ماده شانزده: 1) هر مرد و زن بالغی حق دارند بی هیچ محدودیتی از حیث نژاد، ملیت، یا دین با هم‌دیگر زناشویی کنند و تشکیل خانواده بدهند. در تمام مدت زناشویی و هنگام انحلال آن، زن و شوهر در امور مربوط به ازدواج حقوق برابر دارند.
2 ) ازدواج حتمن باید با رضایت کامل و آزادانه‌ی زن و مرد صورت گیرد.
3 ) خانواده رکن طبیعی و اساسی جامعه است و باید از حمایت جامعه و دولت بهره‌مند شود.

ماده هفده: 1) هر شخص به تنهایی یا به صورت جمعی حق مالکیت دارد.
2 ) هیچ کس را نباید خودسرانه از حق مالکیت محروم کرد.

ماده هجده: هر شخصی حق دارد از آزادی اندیشه، وجدان و دین بهره‌مند شود: این حق مستلزم آزادی تغییر دین یا اعتقاد و هم‌چنین آزادی اظهار دین یا اعتقاد، در قالب آموزش دینی، عبادت‌ها و اجرای آیین‌ها و مراسم دینی به تنهایی یا به صورت جمعی، به طور خصوصی یا عمومی است.

ماده نوزده: هر فردی حق آزادی عقیده و بیان دارد و این حق مستلزم آن است که کسی از داشتن عقاید خود بیم و نگرانی نداشته باشد و در کسب و دریافت و انتشار اطلاعات و افکار، به تمام وسایل ممکن بیان و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد.

ماده بیست: 1) هر شخصی حق دارد از آزادی تشکیل اجتماعات، مجامع و انجمن‌های مسالمت آمیز بهره‌مند شود.
2 ) هیچ کس را نباید به شرکت در هیچ اجتماعی مجبور کرد.

ماده بیست‌و‌یک: 1) هر شخصی حق دارد که در اداره امور عمومی کشور خود، مستقیمن یا به وساطت نمایندگانی که آزادانه انتخاب شده باشند، شرکت جوید.
2 ) هر شخصی حق دارد با شرایط برابر به مشاغل عمومی کشور خود دست یابد.
3 ) اراده ‌ی مردم، اساس قدرت حکومت است: این اراده باید در انتخاباتی سالم ابراز شود که به طور ادواری صورت می‌پذیرد. انتخابات باید عمومی‌، با رعایت مساوات و با رای مخفی یا به طریقه‌ای مشابه برگزار شود که آزادی رای را تامین کند.

ماده بیست‌و‌دو: هر شخصی به عنوان عضو جامعه حق امنیت اجتماعی دارد و مجاز است به یاری مساعی ملی و هم‌کاری بین المللی، حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ضروری برای حفظ حیثیت و کرامت و رشد آزادانه‌ی شخصیت خود را، با توجه به تشکیلات و منابع هر کشور، به دست آورد.

ماده بیست‌و‌سه: 1) هر شخصی حق دارد کار کند، کار خود را آزادانه برگزیند، شرایط منصفانه و رضایت بخشی برای کار خواستار باشد و در برابر بی‌کاری حمایت شود.
2 ) همه حق دارند که بی هیچ تبعیضی، در مقابل کار مساوی، مزد مساوی بگیرند.
3 ) هر کسی که کار می‌کند حق دارد مزد منصفانه و رضایت بخشی دریافت دارد که زندگی او و خانواده‌اش را موافق حیثیت و کرامت انسانی تامین کند و در صورت لزوم با دیگر وسایل حمایت اجتماعی کامل شود.
4 ) هر شخصی حق دارد که برای دفاع از منافع خود با دیگران اتحادیه تشکیل دهد و یا به اتحادیه‌های موجود بپیوندد.

ماده بیست‌و‌چهار: هر شخصی حق استراحت، فراغت و تفریح دارد و به ویژه باید از محدودیت معقول ساعات کار و مرخصی‌ها و تعطیلات ادواری با دریافت حقوق بهره‌مند شود.

ماده بیست‌و‌پنج: 1) هر شخصی حق دارد که از سطح زندگی مناسب برای تامین سلامتی و رفاه خود و خانواده‌اش، به ویژه از حیث خوراک، پوشاک، مسکن، مراقبت‌های پزشکی و خدمات اجتماعی ضروری برخوردار شود. هم‌چنین حق دارد که در مواقع بی‌کاری، بیماری، نقض عضو، پیری یا در تمام موارد دیگری که به عللی مستقل از اراده‌ی خویش وسایل امرار معاشش را از دست داده باشد، از تامین اجتماعی بهره‌مند شود.
2 ) مادران و کودکان حق دارند که از کمک و مراقبت ویژه برخوردار شوند. همه‌ی کودکان، اعم از آن که در پی ازدواج یا بی ازدواج زاده شده باشند، حق دارند که از حمایت اجتماعی یک‌سان بهره‌مند شوند.

ماده بیست‌و‌شش: 1) هر شخصی حق دارد که از آموزش و پرورش بهره‌مند شود. آموزش و پرورش، و دست کم آموزش ابتدایی و پایه باید رایگان باشد. آموزش ابتدایی اجباری است. آموزش فنی و حرفه ای باید همگانی شود و دست‌یابی به آموزش عالی باید با تساوی کامل برای همه امکان‌پذیر باشد تا هر کس بتواند بنا به استعداد خود از آن بهره‌مند شود.
2 ) هدف آموزش و پرورش باید شکوفایی همه جانبه‌ی شخصیت انسان و تقویت رعایت حقوق بشر و آزادی‌های اساسی باشد. آموزش و پرورش باید به گسترش حسن تفاهم، دگرپذیری و دوستی میان تمام ملت‌ها و تمام گروه‌های نژادی یا دینی و نیز به گسترش فعالیت‌های ملل متحد در راه حفظ صلح یاری رساند.
3 ) پدر و مادر در انتخاب نوع آموزش و پرورش برای فرزندان خود، بر دیگران حق تقدم دارند.

ماده بیست‌و‌هفت: 1) هر شخصی حق دارد آزادانه در زندگی فرهنگی اجتماع سهیم و شریک شود و از هنرها و به ویژه از پیش‌رفت علمی و فواید آن بهره‌مند شود.
2 ) هر کس حق دارد از حمایت منافع معنوی و مادی آثار علمی، ادبی یا هنری خود برخوردار شود.

ماده بیست‌و‌هشت: هر شخصی حق دارد خواستار برقراری نظمی در عرصه‌ی اجتماعی و بین المللی باشد که حقوق و آزادی‌های ذکر شده در این اعلامیه را به تمامی تامین و عملی سازد.

ماده بیست‌و‌نه: 1) هر فردی فقط در برابر آن جامعه‌ای وظایفی بر عهده دارد که رشد آزادانه و همه جانبه‌ی او را ممکن می‌سازد.
2 ) هر کس در اعمال حقوق و بهره‌گیری از آزادی‌های خود فقط تابع محدودیت‌هایی قانونی است که صرفن برای شناسایی و مراعات حقوق و آزادی‌های دیگران و برای رعایت مقتضیات عادلانه‌ی اخلاقی و نظم عمومی و رفاه همگانی در جامعه‌ای دموکراتیک وضع شده‌اند.
3 ) این حقوق و آزادی‌ها در هیچ موردی نباید برخلاف هدف‌ها و اصول ملل متحد اعمال شوند.

ماده سی: هیچ یک از مقررات اعلامیه‌ی حاضر نباید چنان تفسیر شود که برای هیچ دولت، جمعیت یا فردی متضمن حقی باشد که به موجب آن برای از بین بردن حقوق و آزادی‌های مندرج در این اعلامیه فعالیتی انجام دهد یا به عملی دست بزند.

قتل عاشق وطن، زندگینامه داریوش فروهر

یکم آذر برابر باسالروز به قتل رسیدن «داریوش فروهر» و همسرش«پروانه اسکندری»، فروهر مبارز ضدحکومت سلطنتی و زندانی سیاسی در دوران شاه بودوپس ازانقلاب، در دوره‌ای وزارت در دولت موقت، به مخالفت با جمهوری اسلامی پرداخت وبه زندان افتاد و به دستور «آیت‌اله خمینی» آزاد شد و اما در سال 1377 در جریان قتل‌های زنجیره‌ای توسط ماموران جمهوری اسلامی به هم‌راه همسرش به قتل رسید.
«داریوش فروهر»‌ در سال ۱۳۰۷ در اصفهان ‌به دنیا آمد. او از پانزده سالگی و پس از آشنایی با مصدق، زندگی سیاسی خود را آغاز کرد و در دوران فعالیت سیاسی خود، پیش از انقلاب ایران بیش از ده بار بازداشت و زندانی شد. تجربه پانزده سال زندگی در زندان، او را سمبلی از مبارزه ساخت تا آن‌جا که برخی دوستان وی، زندان را خانه دوم او نامیدند.
داریوش فروهر در سن بیست سالگی به عضویت در «گروه مکتب» درآمد که هسته مرکزی یک گروه سیاسی ملت‌گرا و مبارز بود. گروه مکتب سه سال بعد در یکم آبان ماه ۱۳۳۰ تبدیل به حزب ملت ایران شد و داریوش فروهر نیز به عضویت در کمیته موقت رهبری این حزب درآمد. او در سن بیست‌و‌سه سالگی به دبیری حزب ملت ایران انتخاب شد و به واسطه فعالیت‌های سیاسی‌اش پس از کودتای ۲۸ مرداد، برای دست‌گیری زنده و یا تحویل مرده‌اش جایزه تعیین شد.
فروهر در سال ۱۳۳۸ درحالی که در زندان به سر می‌برد، توسط «ارتشبد هدایت» که حامل پیامی از سوی شاه بود، به او توصیه شد تا برای همیشه از ایران برود. اما او در پاسخ گفته بود: «زندان را به آزادی دور از وطن ترجیح می‌دهم.»
یک سال بعد با تشکیل جبهه ملی دوم، داریوش فروهر اگرچه در زندان بود اما به عضویت در شورای مرکزی این جبهه انتخاب شد. او در آستانه انقلاب ایران نیز با حضور در صف مقدم راه‌پیمایی‌های اعتراضی، اراده خود برای تغییر نظام سلطنتی در ایران به نمایش گذاشت.
داریوش فروهر در ۲۶ دی‌ماه ۱۳۵۷ و هم‌زمان با خروج شاه از ایران، برای ملاقات با «آیت‌اله خمینی» عازم پاریس شد و شانزده روز بعد هم‌راه وی به کشور بازگشت. او بلافاصله پس از انقلاب، در کابینه دولت موقت به ریاست «مهدی بازرگان» شرکت کرد و به عنوان وزیر کار در دولت موقت ایران مشغول به کار شد. گفته شده او حقوقی بابت شغل وزارت دریافت نکرد و با استعفای دولت موقت نیز از فعالیت‌های اجرایی فاصله گرفت.
داریوش فروهر هم‌زمان با آغاز پاییز سال 1360 به زندان رفت و پنج ماه زندان را نیز در کارنامه سیاسی پس از انقلاب خود به جای گذاشت. مطابق برخی خبرها، آزادی فروهر به دستور مستقیم آیت‌اله خمینی صورت گرفته بود. چرا که فروهر از سابقه هم‌بندی با «مصطفی خمینی» فرزند آیت‌اله خمینی در زندان شاه برخوردار بود و گویی شرح هم‌راهی‌های او در زندان به گوش آیت‌اله خمینی رسیده بود.
و اما سرانجام در یکم آذر سال ۱۳۷۷ پروانه اسکندری و داریوش فروهر از رهبران حزب ملت ایران در خانه خود در شهر تهران طی قتل‌های موسوم به «قتل‌های زنجیره‌ای» که گفته‌می‌شود از طرف دست‌گاه امنیتی و اطلاعاتی جمهوری اسلامی برای حذف فعالان سیاسی و اندیش‌مندان منتقد و دگراندیش سازماندهی شده بود، با ضربات چاقو به قتل رسیدند.
با وجود پی‌گیری فرزندان فروهرها پرستو و آرش، برای دادخواهی، پرونده این دو قتل هم‌چون پرونده‌های دیگر قتل‌های سیاسی زنجیره‌ای مسکوت مانده است.
پس از مرگ آن‌ها، «پرستو فروهر» اقدام به گردآوری مجموعه‌ای از شعرهای برگزیده مادرش پروانه اسکندری کرد و در قالب کتابی با نام «شاید یک روز» در سال ۱۳۷۹ از طریق انتشارات «جامعه ایرانیان» به چاپ رساند.
سیمین بهبهانی در یادداشت آغازین کتاب، این‌گونه نوشته: «با شعر پروانه فروهر پس از فاجعه‌ی قتلش آشنا شدم. پیش از آن می‌دانستم که شعر می‌گوید، اما هیچ‌گاه از زبان خودش نشنیده بودم بس که فروتن بود.» بهبهانی در این یادداشت سه درونمایه اصلی شعر او را عشق، وطن‌پرستی و مبارزه در راه حق و آزادی برشمرده است.
پرستو فروهر، که در شهر فرانکفورت آلمان زندگی می‌کند، هر سال برای شرکت در مراسم بزرگ‌داشت پدر و مادرش راهی ایران می‌شود. در شش سال گذشته مقامات جمهوری اسلامی جلوی برگزاری چنین مراسمی را گرفته‌اند. سال گذشته ماموران انتظامی دور خانه فروهرها را حصار کشیدند تا کسی برای روز یادبود به آن خانه نزدیک نشود.

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

ارسال پارازیت: تصویر دستگاه های ارسال پارازیت نصب شده بر روی آنتن تلفن همراه و بی.تی.اس (عکس)





ساختار حکومت پهلوی

بسیاری از پژوهشگران بحران و زوال تدریجی مشروعیت حکومت پهلوی را یکی از علت‌های اصلی سرنگونی آن خاندان سلطنتی در ایران دانسته‌اند. حال آن‌که بهره ‌گرفتن از مفهوم “فقدان مشروعیت” برای توضیح علت سقوط حکومت پهلوی، عملا خطاست و می‌تواند ره به کژفهمی بحران سیاسی حکومت پهلوی و برآیند نامتعارف این بحران، یعنی حکومت اسلامی ببرد. حکومت پهلوی در هیچ دوره‌ای از تاریخ خود با پدیده “فقدان مشروعیت” روبه‌رو نبوده است.
در گفتارهای پیشین ضمن توضیح دو مفهوم موثر در ثبات سیاسی یک حکومت، یعنی مشروعیت و کارآمدی، بر این نکته تاکید رفت که یکی پنداشتن دو مفهوم مشروعیت و قانونیت عملا به آنجا منجر می‌شود که ما الزاما دولتی مشروع را دولتی قانونی بپنداریم و چنین چیزی از حیث نظری خطاست.
دولت انقلابی برآمده از سقوط حکومت پهلوی، دولتی مشروع و در عین حال دولتی غیرقانونی بود. حضور گسترده مردم در همه‌پرسی ۱۲ فروردین‌ماه ۱۳۵۸ حکایت از این مشروعیت گسترده داشت. اما قانون انقلابی که رژیم به پشتوانه آن احکام اعدام را اجرا نمود، نه تنها بیان قانونیت دولت جدید نبود، که عمدتا نشان از رفتار غیرقانونی و اراده‌گرایانه کسانی داشت که قدرت سیاسی را تصاحب کرده بودند. و البته این موضوع در مورد دولت‌های انقلابی در مرحله گذار خود به دولت‌های متعارف همواره صدق می‌کند و محدود و منحصر به نمونه دولت موقت مهدی بازرگان نمی‌شود.
حال بر بستر آنچه گفته شد نگاهی خواهیم داشت به ساختار حکومت پهلوی. از منظر تئوریک، باید پیش از هر چیز توضیح داد که دولتی که سرنگون شد، چگونه دولتی بود. سخن گفتن از بحران مشروعیت دولت پهلوی به گونه‌ای منطقی توجه را معطوف به ساختار سیاسی این دولت بحران‌زده می‌کند. و نیز روشن است که بحران مشروعیت و دامنه و گستره تاثیر آن بر بی‌ثباتی سیاسی یک حکومت، وابسته به ساختار سیاسی آن حکومت است. در حکومت‌های دموکراتیک افزار تصحیح مناسبات جامعه و دولت در قانون اساسی پیش‌بینی شده است. حال آن‌که در حکومت‌های اتوکراتیک، سیستم و فرد چنان در هم ذوب می‌شوند، که گاه سقوط یک رهبر سقوط یک حکومت را در پی دارد.
نگاهی به ادبیات سیاسی و پژوهش‌های منتشر شده پیرامون دولت پهلوی حکایت از آن دارد که پژوهشگران درک واحدی از ماهیت سیاسی این دولت ندارند. پژوهشگران در توضیح ساختار سیاسی حکومت پهلوی از مفهوم‌ها و صفت‌هایی هم‌چون “استبدادی”، “استبداد شرقی”، “خودکامه”، “زورسالار”، “جبار”، “اتوکراتیک”، “سلطانی”، “دیکتاتوری فردی”، “توتالیتر”، “مطلقه” و… بهره‌ گرفته‌اند. حال آنکه متاسفانه کمتر پژوهشگری کوشیده است تعریفی دقیق و روشن از این مفهوم‌ها عرضه کرده و سایه‌روشن‌های نظری بین آن‌ها را توضیح دهد.
ریچارد رورتی، فیلسوف آمریکایی مقاله‌ای نوشته به نام: “آیا دموکراسی نیاز به شالوده دارد؟”(1) اینکه رورتی با طرح این پرسش چه هدفی را دنبال می‌کند، موضوع این گفتار نیست و پاسخ این پرسش را باید به جامعه‌شناسانی وانهاد که موضوع کار و تحقیق‌شان ساختار‌شناسی حکومت‌های دموکراتیک است. اما این پرسش ره به طرح یک پرسش مهم در شناخت بافت سیاسی جامعه ایران در عصر پهلوی و همچنین در دوره پس از پیروزی انقلاب اسلامی می‌برد و آن اینکه: “آیا دیکتاتوری نیاز به شالوده دارد؟”. و در همین راستا، هرگاه اتوکراسی را گونه‌ای از دیکتاتوری فردی بدانیم، پرسیدنی است: “آیا اتوکراسی نیاز به شالوده دارد؟” به عبارت دیگر بنیان‌های حکومت اتوکراتیک کدامند؟ آیا وجود یک حاکم جبار و خودکامه برای تداوم یک حکومت اتوکراتیک کفایت می‌کند؟ آیا ما تنها با یک شکل از حکومت‌های اتوکراتیک روبه‌رو هستیم؟
ذوب سیستم و رهبر در حکومت اتوکراتیک به معنی خلاصه شدن سیستم در رهبر نیست. بدیهی است که یک حکومت اتوکراتیک نیز برای تضمین ثبات و دوام خود می‌بایست ترکیبی از دو شرط موثر در ثبات سیاسی را فراهم آورد. این سخن بدین معناست که این نوع از حکومت نیز نمی‌تواند به باورهای مردم و جامعه نسبت به خود بی‌اعتنا باشد و می‌بایست با افزودن بر کارآمدی خود همه جامعه را مدیریت کند و هم امکان دفاع از خویش را در برابر یورش‌ها و خیزش‌ها فراهم آورد.

حکومت اتوکراتیک چیست؟

یکی از کلیدواژه‌های تحلیل سیاسی حکومت پهلوی مفهوم “مدرنیزاسیون اتوکراتیک” است. آمیزش مدرنیزاسیون و اتوکراسی از منظری تئوریک، هم جامعه‌شناسی مدرنیزاسیون را متحول کرد و پیوند ناصحیح دو مفهوم مدرن و دموکراتیک را گسست و هم زمینه‌های تجدید نظر در این باور را فراهم آورد که حکومت‌های اتوکراتیک لزوما حکومت‌هایی سنتی هستند.
دولت برآمده از مدرنیزاسیون اتوکراتیک، دولتی است مدرن و در عین حال اتوکراتیک. دولتی که توسط رضاشاه بنیاد نهاد شد و در دوران سلطنت محمدرضاشاه متحول گشت، دولتی بود مدرن. تاسیس دولت مدرن توسط خاندان پهلوی و نوسازی دستگاه دولتی بزرگ‌ترین دستآورد آخرین سلسله پادشاهی در ایران بود.
مفهوم “مدرنیزاسیون اتوکراتیک” مفهومی مرکب است و دو وجه مدرنیزاسیون و اتوکراسی را در بر می‌گیرد. از یک‌سو مدرنیزاسیون سیاسی عملا به معنی نوسازی ماشین دولتی به منظور افزایش کارآمدی آن است، و از دگر سو، خصلت اتوکراتیک این مدرانیزاسیون به آن معنی است که نوسازی دولت به نوسازی رابطه بین دولت و جامعه راه نمی‌برد و الگوی قدرت تجدید و نو نمی‌شود.
تاکید یک‌سویه بر خصلت اتوکراتیک این دولت و نادیده گرفتن خصلت مدرن آن منجر به کم رنگ شدن تفاوت‌های ماهوی بین دولت پهلوی و قاجار می‌گردد. حال آن‌که تاکید یک‌سویه بر مدرن بودن این دولت بدون در نظر گرفتن خصلت اتوکراتیک آن، به آن دولت اعتباری می‌بخشد که درخورش نیست. درک و فهم نظریه “مدرنیزاسیون اتوکراتیک” وابسته به فهم مفهوم اتوکراسی است.
در فهم مفهوم اتوکراسی از منظر تئوریک باید به دو نکته توجه داشت: نخست این‌که حکومت‌های اتوکراتیک چندگانه‌اند و بهره گرفتن از مفهوم اتوکراسی بدون در نظر گرفتن خودویژگی‌های این یا آن گونه از حکومت‌های اتوکراتیک می‌تواند ره به خطایی جدی در تحلیل سیاسی ببرد. و دوم این‌که، می‌بایست بین گونه‌های سنتی و مدرن حکومت‌های اتوکراتیک تمایر قائل شد. یکی پنداشتن گونه‌های متفاوت حکومت‌های اتوکراتیک زمینه‌ساز ساده‌نگری نظری است و نادیده گرفتن گونه‌های سنتی و مدرن آن زمینه‌ساز باوری که دولت محمدرضاشاه را با دولت فتحعلی‌شاه به روشی یکسان، زیرمجموعه “استبداد شرقی” معرفی می‌کند.
بسیاری از پژوهشگران در تحلیل‌های سیاسی خود هم دولت قاجار و هم دولت پهلوی را در شمار دولت‌های اتوکراتیک ارزیابی کرده‌اند. اتوکراتیک دانستن این دو نوع حکومت خطا نیست. اما به پرسش‌هایی که از دل این دسته‌بندی سیاسی می‌روید، می‌بایست پاسخی درخور داد. نخستین پرسش منطقی در این بین این است که آیا ما شاهد تفاوتی بنیادی بین ساختار سیاسی دولت‌ عصر قاجار با دولت پهلوی یا حتی دولت پس از انقلاب اسلامی نیستیم؟ آیا دولت پهلوی، ادامه تاریخ سلطنتی خاندان‌های پیش از خود است، یا گسستی است از این تاریخ؟ آیا قدرت‌گیری رضاشاه را می‌توان صرفا انتقال قدرت از شاهی به شاهی دانست، آن چنان‌که در دوره‌های پیش از شکل‌گیری دولت پهلوی شاهدش بودیم؟ آیا تفاوت سیاسی بین دولت جمهوری اسلامی با دولت پهلوی در تفاوت بین عمامه و تاج خلاصه می‌شود؟
از تعریف عام و کلی کلیدواژه اتوکراسی شروع کنیم. اتوکراسی متضاد دموکراسی است و حکومتی است که شاخص آن قدرت سیاسی نامحدود حاکمی است که از حیث نظری “اتوکرات” نامیده می‌شود. از این رو برخی از پژوهشگران برای واژه اتوکراسی معادل یکه‌سالاری را پیشنهاد می‌کنند.(2)
در این میان باید به این نکته توجه داشت که استفاده از دو مفهوم متضاد دموکراسی و اتوکراسی برای تمیز قائل شدن بین انواع حکومت‌های مدرن و سنتی خطاست و ره به کژفهمی نظری می‌برد. یک حکومت مدرن لزوما یک حکومت دموکراتیک نیست. با عزیمت از این موضوع اکنون می‌توان به این نتیجه رسید که یک حکومت اتوکراتیک نیز لزوما حکومتی سنتی نیست و می‌تواند گونه‌ای از حکومت‌های مدرن باشد.(3) از این منظر می‌توان حکومت پهلوی و حکومت جمهوری اسلامی ایران را در شمار حکومت‌های مدرن اتوکراتیک دانست و حکومت شاهان قاجار را در شمار گونه‌های سنتی حکومت‌های اتوکراتیک.
پژوهشگران و نظریه‌پردازان علم سیاست و جامعه‌شناسان با طرح گونه‌های جدید اتوکراسی کوشیده‌اند تصویر دقیق‌تری از حیات سیاسی دولت‌های غیردموکراتیک قرن بیستم عرضه کنند.
گرچه حکومت اتوکراتیک یکی از نمونه‌های دیکتاتوری فردی است، خطاست که ما بین گونه‌های مختلف حکومت‌های دیکتاتوری تمایزی قائل نشویم. یکی از دشواری‌های نظری در ادبیات سیاسی ایران، به ویژه در تحلیل‌هایی که از بافت و ساختار سیاسی حکومت پهلوی و همچنین جمهوری اسلامی ایران عرضه شده، ریشه در یکی پنداشتن و تمایز قائل نشدن بین حکومت‌های اتوکراتیک و دیگر انواع حکومت‌های استبدادی و دیکتاتوری دارد.
نکته مهم در فهم اتوکراسی پذیرش این موضوع است که اتوکراسی تنها محدود به عرصه سیاست نمی‌شود و دیگر شئون حیات اجتماعی را نیز در بر می‌گیرد. آنچه از دید برخی از تحلیلگران به دور مانده، تفاوت نظری بین دو مفهوم “قدرت” و “اتوریته” است. قدرت، در فرجامین نگاه، یک موضوع سیاسی است، حال آنکه اتوریته و اقتدار یک موضوع سیاسی ـ اجتماعی است. قدرت ریشه در عملکرد ماشین دولتی دارد، حال آنکه اتوریته ناظر بر رابطه بین دولت و جامعه است. از این رو، مدرنیزاسیون اتوکراتیک، حکایت از نوسازی ماشین دولتی دارد و خصلت اتوکراتیک آن ناظر بر بازتولید الگوی سنتی رابطه دولت با جامعه است. به سخن دیگر، گستره اعمال اتوریته برخلاف قدرت، کل جامعه است و از این رو دیگر عرصه‌های اجتماعی و از آن جمله عرصه فرهنگی را نیز شامل می‌شود.
تعریف نوع سنتی حکومت‌های اتوکراتیک را می‌توان نزد پژوهشگرانی هم‌چون مک‌دانیل جست. وی در کتاب “اتوکراسی، مدرنیزاسیون و انقلاب” بر این نکته تاکید می‌ورزد که اتوکراسی سنتی گونه‌ای مشخص از دیکتاتوری‌های فردی است. مک‌دانیل در خصوص ویژگی‌های یک حکومت اتوکراتیک سنتی از این باور جانبداری می‌کند که این قبیل حکومت‌ها با ایجاد احزاب سیاسی مدرن سازگار نیستند و در تدوین ایدئولوژی‌های مدرن رسمی ناتوانند.(4)
ساختار سیاسی یک سیستم اتوکراتیک عموما بر اتوریته فردی استوار است و جامعه فاقد یک مکانیسم نهادی شده برای کنترل و مهار قدرت سیاسی است. از این رو، در غیاب پلورالیسم سیاسی، دموکراسی و مشارکت مردم در تصمیم‌گیری‌ها به موازات وجود کنترل دولتی بر رسانه‌ها و جو پلیسی حاکم بر جامعه، امکانی برای انتقال مسالمت‌آمیز قدرت باقی نمی‌ماند.
هم جنبش اعتراضی ۳۱ سال پیش که منجر به سقوط حکومت پهلوی شد و هم جنبش اعتراضی مدنی برخاسته از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری در ایران حکایت از ناممکن بودن انتقال مسالمت‌آمیز دارند. ضمن آن‌که باید به این نکته توجه داشت که انتقال غیرمسالمت‌آمیز قدرت، لزوما جابه‌جایی خشونت‌بار و قهرآمیز قدرت نیست. جنبش‌های اعتراضی ایران پس از انقلاب مشروطه عمدتا از شیوه‌های مدنی مبارزه، هم‌چون تظاهرات و اعتصاب بهره گرفته و رویکرد خشن در جنگ قدرت محدود به رویارویی‌های قومی و چریکی بوده است.
تعریف مک‌دانیل ناظر بر گونه‌های سنتی حکومت‌های اتوکراتیک بوده و با ساختار دولت‌هایی از نوع قاجار هم‌خوانی دارد، اما جامعه‌شناسان در مسیر تدقیق نظریه‌های سیاسی حکومت‌های غیردموکراتیک در قرن بیستم، انواع مدرن حکومت‌های اتوکراتیک را مطرح کرده‌اند. گونه‌های متفاوت حکومت‌های مدرن غیردموکراتیک در قرن بیستم عبارتند از حکومت‌های اتوریتر، تمامیت‌خواه (توتالیتر)، پست توتالیتر، سلطنت پدرمیراثی(5) و همچنین گونه‌های جدید حکومت‌های سلطانی(6) .
پیش از این گفتیم که جامعه‌شناسان برای تدقیق نظریه سیاسی حکومت‌های غیردموکراتیک، به توضیح اشکال جدید و مدرن حکومت‌های اتوکراتیک روی آورده‌اند. در اینجا باید به این نکته اشاره کرد که برخی از حکومت‌های اتوکراتیک ترکیب و آمیزشی از دو یا چند گونه حکومت مدرن اتوکراتیک هستند. به عنوان نمونه در ساختار حکومت پهلوی ما هم‌زمان عناصری از اتوکراسی، توتالیتاریسم، پاتریمونیالیسم (سلطنت پدرمیراثی) و اشکال جدید سلطانیسم را شاهد هستیم. از این رو قائل شدن تنها یک نوع از حکومت‌های اتوکراتیک برای تعریف دولت پهلوی کفایت نمی‌کند و این موضوعی است که ما در گفتارهای آتی پی خواهیم گرفت.
پیچیدگی ساختار سیاسی دولت‌های اتوکراتیک مدرن چنان است که نمی‌توان به سادگی با کارگرفت مفهوم‌هایی هم‌چون جباریت، زورسالاری، استبدادی، مطلقه و استبداد شرقی به توضیح‌شان پرداخت. کارل فردریش و زیبگنیو برژینسکی نسبت به ساده کردن مفهوم این گونه‌های مدرن حکومت‌های غیردموکراتیک هشدار داده و تصریح کرده‌اند که تنزل این حکومت‌ها صرفا به حکومت‌های مطلقه، جبار و استبدادی، منجر به نفی و انکار خود ویژگی‌های این گونه از حکومت‌ها می‌شود.(7)
کارل یوآخیم فریدریش و زبیگنیو برژینسکی در کتاب خود “دیکتاتوری توتالیتر و اتوکراسی” به جنبه‌های مدرن حکومت‌های تمامیت‌خواه اشاره کرده‌اند. فریدریش و برژینسکی بر اساس تعریفی که “روستوو” از حکومت‌های توتالیتر و تمامیت‌خواه عرضه کرده است، دیکتاتوری‌ تمامیت‌خواه را سیستمی حکومتی می‌دانند که برای متحقق ساختن نیات حاکم توتالیتر در شرایط مدرن سیاسی و تکنیکی، خود بدل به گونه‌ای جدید از حکومت‌های اتوکراتیک می‌شود.(9)
آیا توضیح حکومت پهلوی بر بستر مفهوم استبداد شرقی و تفاوت قائل نشدن بین اتوکراسی قاجار و پهلوی به نوعی نادیده گرفتن و انکار این شرایط مدرن سیاسی و تکنیکی نیست؟ همان شرایطی که ناگزیر به این اتوکراسی چهره‌ای جدید و مدرن می‌بخشد؟

————–


پانویس‌ها:

(1) Richard Rorty, “Does Democracy need Foundations?”, in: Politisches Denken, Herausgegeben von Volker Gerhardt, Henning Ottmann, Martyn P. Thompson, Jahrbuch 1993, Stuttgart, Weimar, p. 21- 24.
[2] داریوش آشوری در “فرهنگ علوم انسانی” از جمله معادل یکه‌سالاری را برای مفهوم اتوکراسی پیشنهاد می‌کند. با وجود آنکه واژه پیشنهاد شده معادل دقیقی برای واژه یونانی “اتوکراسی” است، اما من ترجیح می‌دهم در کار پژوهشی از همان واژه اصلی استفاده کنم، چنانکه در مورد دموکراسی نیز لزوما از معادل مردم‌سالاری استفاده نمی‌کنیم. اصولا واژه مردم‌سالاری صرفا برگردان لغوی واژه دموکراسی است و با ویژگی‌های این مفهوم پس از انقلاب فرانسه همخوانی ندارد.
[3] اما همه جامعه‌شناسان بر سر این موضوع اتفاق نظر ندارند و هستند پژوهشگرانی که اتوکراسی و دموکراسی را از جمله شاخص‌های تعریف حکومت‌های مدرن و سنتی می‌دانند. این موضوع که بسیاری از حکومت‌های اتوکراتیک، سنتی‌اند و بیشتر حکومت‌های مدرن دموکراتیک هستند، نمی‌بایست به آنجا منجر شود که ما از دموکراسی و اتوکراسی به عنوان شاخص‌های تعریف و تمیز قائل شدن بین حکومت‌های سنتی و مدرن استفاده کنیم. به عنوان نمونه توجه کنید به:
Loewenstein, K., Political Power and the Government, (Chicago 1965).
[4] Tim McDaniel, Autocracy, Modernization, and Revolution, (Princeton, New Jersey 1991), p. 5.
[5] معادل پیشنهادی داریوش آشوری برای حکومت‌های پاتریمونیال. نگاه کنید به “فرهنگ علوم انسانی” ص. ۲۹۵.
[6] Juan J. Linz and Alfred Stepan, Problems of Democratic Transition and Consolidation, p. 51.
[7] Carl J. Friedrich and Zbigniew K. Brzezinski, Totalitarian Dictatorship and Autocracy, (Cambridge, Massachusetts 1965), p. 15
[8] Rostow, W. W., The Stages of Economic Growth: A Non-Communist Manifesto, (Cambridge 1960).
[9] Carl J. Friedrich and Zbigniew K. Brzezinski, Totalitarian Dictatorship and Autocracy, p. 17.

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

مراسم سالگرد فروهر. خاطرات یک هم میهن

این خاطرات و مشاهدات یک بانوی گرامی است که برای ما ارسال کرده است و اظهار تاسف از این که برای یک مراسم ساده ی سالگرد برخوردی فاشیستی با مردم صورت می گیرد. ترس و وحشت حکومت از استقبال مردم باعث برقراری حکومت نظامی شده است.
خیابون به حدی شلوغ بود که داشتم کلافه می‌شدم. الان درست سه چهار ماهه که اتوبان یادگارو کندن و بستن و داغون کردن و ترافیک خیابونای اطرافش و رسوندن به این حد که تا این اندازه توی شلوغی و ازدحام گیر بیفتیم.
وارد اولین خیابون فرعی که می‌شم برای فرار ازترافیک ناگهان میفتم توی یه وضعیت از قبل بدتر. این البته بسیار بعید و عجیبه. خیابون فرعی که می‌پیچم داخلش راه در‌روییه که کم‌تر کسی اگر از اهالی این منطقه نباشه ازش خبر داشته باشه شلوغ‌تر از خیابون فرعیه با‌ این تفاوت که ترافیک کند‌تر از خیابون اصلی پیش می‌ره. صدای موسیقیو کم می‌کنم. احساس می‌کنم چیزی بیش از ترافیک باید این وضعیتو به وجود آورده باشه. ماشین کناری من شیشه رو می‌ده پایین و با دست اشاره می‌کنه که شیشه رو بدم پایین. می‌پرسه: «می‌خوره به کجا این خیابون؟»
هنوز جوابشو ندادم که یه موتور‌سوار با کش و قوس دادن موتورش در حالی که به آیینه بغل ماشینم می‌خوره می‌گه اگر راه دارین برگردین اون جلو همه چی‌گره خورده و با دست به ماشینایی که پشت سر من وارد کوچه می‌شن اشاره می‌کنه که برگردن. می‌پرسم‌: «آقا جلو تصادف شده؟» در حالی که ازم دور شده می‌گه: «نه بابا مامور بازاره…»
شیشه ماشینو می‌دم بالا و کمی خودم و جمع و جور می‌کنم. روسریم و می‌آرم جلو و نمی‌دونم چرا دلهره می‌آد سراغم. ناخودآگاه احساس عدم امنیت می‌کنم. احساس ترس. به اطرافم نگاه می‌کنم تقریبن جز من هیچ راننده‌ای زن نیست. ایمان می‌آرم به این‌که گاهی ترس قاعده و قانونی نداره. پیاده می‌شم و می‌ایستم کنار ماشین تا جلو رو ‌ببینم. سر خیابون ماشین الگانس نیروی انتظامی خیابونو بسته و تعداد زیادی از لباس شخصی‌ها با بیسیم و جلیقه در حال رژه رفتنن و پسرای شونزده، هفده ساله بسیجی هم یکی‌یکی مردمو از ماشین پیاده می‌کنن و صندوق عقبو می‌گردن.
عصبانی سوار ماشین می‌شم. یاد روزای انتخابات میفتم که یکی از همین جغله‌های دهه هفتادی با باتوم تمام بدنمو کبود کرد و شانس آوردم که نیروی انتظامی به دادم رسید و من انداختن توی ماشین و یه گوشه خیابون توی ستارخان پیادم کردن. اتفاق عجیبی بود. همه می‌گفتن این از نیروی انتظامی بعیده ولی مامانم می‌گفت دعای خیر یه جایی خودشو نشون می‌ده.
شیشه رو می‌دم پایین و به ماشین کناریم گفتم‌: «اون جلو دارن ماشینا رو می‌گردن، چیزی شده؟»
«واله من نمی‌دونم… الان که نه شب تولد، ‌نه تظاهرات، نه چیزی … چی بگم؟ می‌گیرن می‌برن؟»
اینو می‌پرسه و بدون این‌که من جواب بدم خودش از ماشین پیاده می‌شه و چند قدم جلو می‌ره و باز بر‌می‌گرده توی ماشین. مجبوریم صبر کنیم تا یکی‌یکی ماشینا جلو برن و نوبت ما برسه. هرچه‌قدر جلوتر می‌ریم ترسم بیش‌تر می‌شه. بدون دلیل. نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم مثل بازجوییه. دارم توی ذهنم جواب سوالای احتمالی رو مرور می‌کنم. مثلن از کجا می‌آم یا چه می‌دونم چرا تنهام و توی صندوق چی دارم…
انتظار سختیه. با خودم فکر می‌کنم با این خستگی و ترافیکی که تا الان گرفتارش بودم‌، برای همه این آدمای بی‌چاره پشت ترافیک هم همین وضعیت هست. اینا به چه حقی توی این شلوغی به خودشون اجازه می‌دن بی‌دلیل و بی‌جهت بریزن توی خیابون و ماشینای مردمو بگردن. اونم کیا، کاش نیروی انتظامی، کسایی که هیچ هویتی ندارن و نمی‌تونی حتا ازشون بخوای کارت شناسایی‌شون رو ن
شون بدن. همین اواخر تابستون دوستم با دوس‌پسرش رفته بودن کوه. همین نیروهای مثلن لباس شخصی بهشون گیر داده بودن و کلی ازشون پول گرفته بودن. ولشون کرده بودن و وقتی از کوه پایین میومدن دیده بودن که بابا اصلن اینا نیروهای بسیج نبودن و دزد بودن و پلیس دستگیرشون کرده بوده. فکر کن مملکتی که نتونی از کسی که شخصی‌ترین رابطتو ازت سوال می‌کنه کارت شناسایی بخوای، چه امنیتی داره.
ولی هیچ‌کدوم از این حرف‌ها دلهرمو کم نمی‌کرد. کم که هیچ عرقم زده بود. به قول دوستم یه بار دیدی بی‌دلیل ازت خوششون اومد و میلشون کشید ببرنت. هیچی نمی‌تونی بگی، حتا اعتراض کنی که به چه جرمی.

آدم یاد برنامه‌های حیات‌وحش میفته. وقتی درنده‌هایی مثل شیر و یوزپلنگ حمله می‌کنن به آهو و خرگوشا و بیچاره‌ها هیچ راهی جز تسلیم ندارن. هیچ‌وقت از دیدن این برنامه‌ها لذت نمی‌بردم. هیچ‌وقت. برام عجیب هم نبود. ضبط رو به‌طور کامل خاموش می‌کنم. زنجیر و پلاک «فروهر» ی رو که از آیینه آویزونه در می‌آرم و می‌زارم توی داشبورد. نزدیک‌تر که می‌شم‌، از اون‌جا هم درش می‌آرم می‌زارم توی کیفم. راننده زن رو که می‌بینن حجوم می‌آرن. شیشه رو می‌دم پایین، تانصفه. به زور بیست ساله نشون می‌ده. مدارکو ازم می‌خواد و می‌گه صندوق و بزنم بالا، به ماشین پلیسی که ایستاده و درجه دارای توی ماشینا که فقط نظاره‌گرن نگاه تلخی می‌ندازم و دکمه باز شدن صندوق عقبو می‌زنم. نگرانم از توی آینه صندوق ماشینو نگاه می‌کنم. قلبم مثل گنجشک می‌زنه. مدارک ماشین دستشونه و من دلیلشو نمی‌فهمم و البته نباید هم دلیل خاصی داشته باشه. مدارک و با ‌احترام بهم پس می‌ده. و می‌گه: «بفرمایین برید خانم.»
نفس راحتی می‌کشم. به ماشین پشت سرم که سه تا پسر جوونن نگاه می‌کنم. هر سه نفر و پیاده می‌کنن. برخوردشون خوب نیست. انگار دعوا دارن. خوش‌حالم که با من این برخورد و نداشتن. شاید چون زن بودم. در حال حاضر خوش‌حالم که زنم. شاید نیم ساعت قبل از زن بودن خودم می‌ترسیدم. ترافیک تموم شده و خستگی دیوانم کرده. حالت خلسه دارم. احساس می‌کنم فشارم پایین باشه. آب دهنمو به زور قورت می‌دم. دست می‌برم سمت کیفم و می‌خوام که فروهر رو دوباره آویزون کنم جلوی آینه. با نوک انگشتام بالهاشو لمس ‌می‌کنم. سرده… مثل بدنم.

از مدنيت اسلامی تا شهروندی ايرانی

در انقلاب اسلامی، شهرهای ايران به تصرف روستائيان به شهر آمده در آمدند و طبقهء متوسط شهری يا مجبور به ترک وطن شد، و يا ماند و در دق مرگی ِ بلند و بي صدای خود به سرنوشتی دردناک تن سپرد. روستائيان خمينی گروه گروه بچه های شهری ِ کمونيست و فدائی و مجاهد و ملی را به گلوله بستند، به دختران شهريان تجاوز کردند، و در ويرانی آنچه که «روحانيت ِ» نشسته در قدرت با صفت «طاغوتی» معين می کرد از هيچ کاری فروگذار نکردند. و آنچه اين ماشين کشندهء زندگی شهری را روغنکاری می کرد همچنان پول نفت بود که اکنون در دست آقاها و آقازاده ها می گشت و آنان را از هرچه سواد و تخصص بی نياز می کرد...
واژهء «شهر» را فرهنگستان زمان رضاشاه در برابر city ی فرنگی گذاشت؛ همان واژه ای که civilization, civic, civil و... از مشتقات آنند. فرهنگستان از همين معادله هم بود که واژه های شهرداری و شهربانی را ساخت، اما توجه نکرد که در ساير کاربردهای اين واژه، قانونگزاران نشسته در مجلس از واژه هائی عربی استفاده کرده اند. مثلاً، از مشروطه ببعد نام ترکيبی civil codes به صورت «قوانين مدنی» ترجمه شده بود، چرا که نويسندگان پيش از مشروطه در برابر city نه از «شهر» که از «مدينه» استفاده کرده بودند؛ يعنی واژه ای که ريشه در «دين» عربی داشت و هيچگونه ارتباطی بين آن با مفهوم يونانی ـ اروپائی ِ city برقرار نبود. آنها بجای «شهريت» هم از واژهء «مدنيت» استفاده کرده و بجای، مثلاً، «شهرزيستاری» از «تمدن» سود جسته بودند.
اما، شايد بخاطر تازگی استفادهء اخيرش در زبان فارسی، مظلوم ترين اين برگردان ها تعبير «جامعهء مدنی» است (در برابر civil society) که، در مقايسه با تعبير محتمل تر «جامعهء شهروندی»، طعم و مزه ای سخت ناهنجار دارد و موجب می شود که مرکزيت بنيادين «شهر مداری» در معنارسانی ِ آن گم و گور شود، آنگونه که گوينده و نويسنده می تواند از جامعهء مدنی بگويد اما مبانی فرهنگ شهری زيستی را ملحوظ ندارد.
و اين غفلت وقتی پا در حوزهء نظريه پردازی اجتماعی و سياسی می گذارد می تواند به عواقب وخيمی بيانجامد. اجازه دهيد که اين «قاعده» را در رابطه با روند «آلترناتيو سازی»، که موضوع اصلی نوشته های چند هفتهء اخير من بوده است، واکاوی کنم. چرا که منتقدان نظر من، در استدلالات خود به عبارت «جامعهء مدنی» اشاره دارند. در اين چند مقاله من کوشيده ام تا نشان دهم که چرا، برای ايجاد آلترناتيوی سکولار در برابر حکومت اسلامی بايد از دورترين نقطهء دسترس آن (که «خارج کشور» نام دارد) شروع کرد. اما برخی از نويسندگان اصلاح طلب معاصر، در مقابل نظر فوق، بر اين اعتقادند که:
(نمی توان بر اساس «تجربه های تاريخی» دست به نظريه پردازی در مورد «جامعهء کنونی» ايران زد. چرا که، تفاوت کنونی جامعهء ايران با جامعهء ـ مثلاً ـ دوران پيش از انقلاب 57، در آن است که اکنون ايران دارای «جامعه ای مدنی» است حال آنکه، در هيچ يک از دوران های مبارزاتی صد سال اخير ـ از مشروطه و نهضت ملی نفت گرفته تا انقلاب 57 ـ، چنين جامعه ای وجود نداشته است. و همين «تفاوت» موجب می شود تا احکام مستخرجه از شواهد تاريخی به درد تبيين وضع فعلی و تعيين روندهای مبارزاتی و الزامات سياسی اين مبارزه نخورد.) [پايان جمع بندی من از سخنان ايشان].
اين نويسندگان، در واقع، تاريخ ما را به دو بخش می کنند: قبل از خاتمی و بعد از خاتمی. و اتفاقاً يکی از آنان است که، در پاسخ احتجاجات نظری من، می نويسد: «جامعه‌ء ايران تقريباً تا ۱۳۷۴ فاقد نهادهای مدنی و نهادهای حزبی بود. با روی کار آمدن خاتمی در سال ۱۳۷۶ (۱۹۹۷) نهادهای مدنی، تشکل‌های سياسی، و احزاب سياسی با سرعت بسيار شکل گرفتند و از طرف دولت شديداً حمايت مالی می‌شدند. شکل‌گيری جامعه‌ی مدنی در ايران يک فرآيند خونين و پيچيده بود. از يک سو مقاومت‌ِ تشکل‌ها و احزاب سنتی عليه حکومت اسلامی، مقاومت شهروندان و به ويژه جوانان از طريق نافرمانی‌های مدنی، گرايش شديد ضدمذهبی ولی خرافی در ميان مردم، گسترش ماهواره‌ها و اينترنت و تأثيرات مستقيم جهانی شدن. به سخن ديگر، مستقل از اراده و شعور حاکمان اسلامی (روحانی و غيرروحانی) در ايران مبانی يک جامعه‌ی مدنی، که تا اندازه‌ای خصوصيات و کيفيات جوامع پيشرو سرمايه‌داری را داشت، شکل گرفت... آقای نوری‌علا به اين تفاوت، يعنی تفاوت جامعه‌ی مدنی و جامعه‌ی توده‌ای، توجه نکرده است: در جوامع مدنی آلترناتيو سازی، يا انقلاب، به شکل کلاسيک صورت نمی‌گيرد. همه‌ء نمونه‌هايی که آقای نوری‌علا از تاريخ آورده است، مربوط به جوامع غيرمدنی است، يعنی بين قدرت و شهروندان، نهادهای واسطه وجود ندارد. به همين دليل انقلابات و آلترناتيوها از يک سو، عمدتاً در "خارج" ساماندهی می‌شدند و از سوی ديگر برای تحقق خود به نيروی قهر نيازمند بودند».(1)
اما آيا براستی جامعهء کنونی ايران، نسبت به گذشته، «جامعه ای مدنی» است، و جامعهء پيش از سال 76 يا 57 «جامعه ای توده ای» بوده است؟ و در يافتن پاسخی به اين پرسش است که بايد به گوهر دقيق مفهوم «شهرزيستی» در مفهوم «جامعهء مدنی» توجه کرد.
***
چهل و پنج سال پيش، دو ـ سه سالی گذشته از آغاز اجرای اصلاحات ارضی، وقتی تازه بعنوان مترجم انگليسی در سازمان برنامه استخدام شده بودم، يکی از نخستين سندهائی که برای ترجمه از فارسی به انگليسی به دستم دادند جزوه ای بود تهيه شده برای کارشناسان اعزامی سازمان ملل که اهداف برنامه های عمرانی ايران را توضيح می داد. يادم است که در مورد يکی از اين «اهداف» گفته شده بود که (نقل به مضمون) «در حال حاضر ترکيب جمعيت ايران حدوداً 25% شهرنشين و 75% روستا نشين است و برنامه های پنج سالهء عمرانی قصد دارند اين اعداد را در طی بيست سال آينده جابجا کنند؛ يعنی در سال 1365 تعداد شهرنشينان به 75% برسد».
آشکار است که برنامه ريزان برای اين هدف خود دلايلی نيز داشتند که پرداختن به آنها از حوصلهء اين مقاله خارج است اما آنچه در آن روزگار توجه مرا بخود جلب کردن فقدان هرگونه تعريفی از «شهرنشينی» در اين سند بود. يعنی، احساس می کردم که هر چه مفهوم «روستانشينی» روشن و واضح است، در مورد «شهرنشينی» ابهام وجود دارد. روستائی در روستای خود کار و معيشت و فرهنگ خاص خويش را دارد و يک غيرروستائی که به روستا می رود (حتی اگر بخواهد بفيهء عمر را در آن بگذراند) در همهء اين موارد دارای ويژگی های ديگری است و عاقبت هم بيش از آنکه خود مقهور فرهنگ و آداب و باورهای روستائيان شود گسستگی های مختلفی را در زندگی آنان می آفريند؛ درست همانگونه که «سرباز گيری ِ» اجباری از روستاها دارای نتايج عميقی برای اين اجتماعات کوچک و فروبسته است.
می خواهم بگويم که توصيف نقاشانه / جامعه شناسانهء زندگی روستائی کار سخت و پيچيده ای نيست. اما آيا همين امر در مورد «شهرنشينی» هم صادق است؟ آيا يک روستائی (با همهء معصوميت های رمانتيک و شرافت های رئاليسم اجتماعی اش) وقتی که بهر دليلی از روستا کنده شده و به شهر می آيد می تواند بزودی «شهرنشين» و «شهری» خوانده شود؟ و چه ضوابطی بايد مورد نظر قرار گيرد تا مجريان برنامه های عمرانی بتوانند ترکيب جمعيتی يک کشور را وارونه کرده و پنجاه درصد از روستائيان را شهری کنند تا هدف 75% به 25% آنها تحقق يابد، بدون آنکه آب از آب تکان بخورد؟
و بيست سال بعد، در سال 1365 ، وقتی که هنوز کارمند سازمان برنامه ای افتاده در دست انقلابيون بودم، به چشم خود ديدم که پيش بينی های برنامه ريزان ايران، بصورت فاجعه آميزی اما، تحقق يافته است؛ آنگونه که در يک «مشاهدهء گذرا» ی خيابان ها و ميادين شهرهای ايران می شد ديد که جمعيت شهری کاملاً قيافه ای روستائی بخود گرفته است!
کسانی که دههء ماقبل انقلاب را بخاطر دارند می توانند شهادت دهند که چگونه روز به روز روستاهای ايران از جمعيت خالی می شد و شهرهايش از تازه آمدگان متورم می گشت. تعداد حاشيه نشينان، زاغه نشينان، ساکنان حلبی آبادها، کارگران نامتخصص، شاغلان به کارهائی همچون فالگيری و رمالی، و نيز خيل گدايان و آوارگان هر روز بيشتر می شد.
بدينسان، جمعيت کشور، در ظرف بيست سالهء مورد نظر برنامه ريزان، کاملاً «جابجا» شده بود. اما آيا براستی می شد اين جابجائی جمعيتی را به حساب «موفقيت» آن برنامه ريزان (يا آمران شان) هم گذاشت؟ يا اتفاقاً اجرای برنامه های ناسنجيدهء آنان (که منطق را با ارادهء آمران شان تاخت زده بودند) موجب شده بود که فاجعه ای انسانی تحقق پيدا کند؟
«اصلاحات» ارضی ِ موسوم به «انقلاب سفيد»، با این که نظام ارباب و رعيتی کهن را درهمريخته بود، و این کار بصورتی بالقوه می توانست برای جامعه مثبت باشد، از آنجا که نتوانسته بود نظم جدید و کارآمدی را جانشین نظام ارباب و رعيتی کند، روستائيان صاحب زمين شده را بی سرمايه و مديريت رها کرده بود. قنات ها بدون لابروبی مانده و بذر لازم در دسترس روستائيان نبود. و، در عين حال، آنها بابت زمينی که صاحب شده بودند اما امکان کشت و کار بر آن را نداشتند، بايد اقساط بانک را نيز می پرداختند.
اين سکه روی ديگری هم داشت. در آن سوی ديگر، پول هنگفت نفتی که در دههء هفتاد نصيب ايران شد شهرها را به جنگل های ساختمانی ِ رنگارنگی تبديل کرد که در آن بازار واردات انواع کالاهای صنعتی و کشاورزی سخت رونق داشت؛ آنگونه که توليدات داخلی کشاورزی ديگر در رقابت با وارادت خارجی صرف نمی کردند و هر روستائی، اگر به شهر می آمد، می توانست چندين برابر درآمد خود از راه کشاورزی را بدست آورد. در واقع، برنامه ريزی نادرست موجب پيدايش جاذبه های اقتصادی شهری در برابر سخت شدن زندگی در دهات شده بود و همين وضعيت بصورت مهمترين عامل جابجائی جمعيت در ايران عمل می کرد.
و جمعيت تازه از راه رسيده، بی آنکه هيچگونه پيوندی با زندگی شهری داشته باشد، تنها می توانست در مساجد و تکايا و امامزاده ها رنگ و بوئی از زندگی گذشتهء روستائی خود را بازسازی کند. زبان اين مکان با زبان او آشناتر بود تا زبان دبستان ها و دبيرستان ها و دانشکده های شهری.
در عين حال، او که برای کار به شهر آمده بود، بصورتی تدريجی اما گريزناپذير، با اندرونهء زندگی شهريان نيز آشنا می شد. او گاه عمله ای ساده بود که ديوار ويلائی را بالا می برد و گاه باغبانی که گل و گياه خانه ای اربابی را وجين می کرد و آب می داد. زنش گاه کلفت خانه ای پر زرق و برق بود و گاه پرستار کودکان متنعم خانواده ای که پولش از پارو بالا می رفت. و اين، همچون چراغی که تاريکی ها را می زدايد و اشياء و آدم ها و روابط شان را آشکار می کند، رفته رفته او را متوجه فقر و محروميت عميق خويش می کرد.
اين داستان البته بعد ديگری هم داشت: عصر انقلاب ارتباطات نيز فرا رسيده بود