‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر نو. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر نو. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

(( صدا کن مرا)) شعری از (ک-ترانه)

صدا کن مرا،
تا درس عشق بیاموزمت،
صدا کن مرا،
تا مشق آزادگی کنیم،
صدا کن مرا،
تا صدایت در البرز و دماوند بپیچد،
صدا کن مرا،
تا زاگرس را به غرش آورم،
صدا کن مرا،
تا دالاهو،
تا آلاداغ،
تا سهند و سبلان،
تا شیرکوه و تفتان،
صدا کن مرا،
تا خاموش کنیم منبر را،
صدا کن مرا،
تا طناب دار کنیم،
عمامه را،
صدا کن مرا،
تا زیر انداز کنیم،
عبا را،
صدا کن مرا،
تا مرکب خویش سازیم،
امام جمعه را،
صدا کن مرا،
تا ذبح شرعی کنیم،
رهبر را،
صدا کن مرا،
تا کشتارگاه کنیم ،
فیضیه را ،
صدا کن مرا ،
تا صدا کنم تو را ،
صدا کن مرا ،
تا صدا کنم دیگران را ،
صدا کن مرا ،
تا صدایمان فریاد شود ؛
فریادمان توفان ؛
و توفان سیلی و زلزله ای که ،
بنیاد ستم از جا بکند .
صدا کن مرا ،
تا سحر را صدا کنیم ،
صدا کن مرا ،
که صبح نزدیک است ،
صدا کن مرا ،
تا در بی صدایی نمیرم.
(ک - ترانه)

۱۳۸۹ مهر ۱۷, شنبه

احمد شاملو: چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان کره‌اش می‌کشتند که خراب‌کار است ،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :
تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است،
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند...
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

کامران زارعی نیا : ( رستاخیز )

از وبلاگ : پرواز ترانه
من مرده بودم ،
و چکاوکی در مرگم مرثیه نخواند ،
من مرده بودم،
و کسی بر گورم ترانه ای نه سرود ،
من مرده بودم ،
و زندگان خواب مرا آشفتند،
***
تو سرودی خواندی !
سرود سر زمینم را ؛
و من زنده شدم
پنداشتم دنیا به پایان رسیده
و اسرافیل است که در صور می دمد
آنگاه که زنده بودم چه دور می دانستم نفخ صور را ؛
و بدین سان مردم .
من به خاطر ترانه ای که نه سرودند و چکاوکی که نخواند ؛
زنده شدم.
من زنده شدم تا بسرایم زیباترین ترانه ام را،
نه به خاطر مردگان ؛
نه به خاطر شغادان و جلادان ،
به خاطر اشک های تو که در سوگ ِ سرزمین ات هدیه می کردی،
نه به خاطر سیاوش ،
نه به خاطر سهراب ،
به خاطر نوجوان گمنامی ؛
که گناهش جوانی بود ،
به خاطر سهراب ها ؛
به خاطر جهانگیر ها ؛
به خاطر گوشت هایی که نذر توپ و تفنگ می شوند ؛
به خاطر نوزادی که در گهواره گریه می کند !
به خاطر یقین کوچکی در مغز بزرگ تو ؛
و غم بزرگی در دل کوچک ات ،
به خاطر الهام ؛
به خاطر رؤیای تو در دریای دلت ،
به خاطر ستاره ای در کویر ،
به خاطر شمعی در باد ،
به خاطر نوری در تاریکی ؛
که راهنمای نواختران است !
نه به خاطر حماسه ؛
به خاطر گلبرگ کوچکی در توفان ،
نه به خاطر ناوها ،
نه به خاطر ناو شکن ها ،
به خاطر بلمی ؛
زورقی کوچک در گرداب ،
نه برای جاودانگی !
برای زیستن ؛
برای هستی ،
نه برای قهرمانی !
برای تلاش ؛
برای انسان بودن ،
نه برای پوچی ؛
تباهی ،
برای معنی شدن ؛
معنا یافتن ؛
معنی کردن ،
نه برای بیگانگی ؛
غریبی ؛
غربت ؛
بلکه برای یگانگی ؛
یکی شدن ؛
آشنایی ،
من به خاطر :
عشق های از یاد رفته ؛
و آرزوهای بر باد رفته ؛
زنده شدم .

منبع : سایت خود نویس

۱۳۸۹ مرداد ۲۰, چهارشنبه

(( کاش ... )) : شعری از ( کامران زارعی نیا )

مهر چونان ماه است وماه چون شبح
آهسته می خزد ماری درون سینه ام
که انتقام نسلها را بگیرد
به گناه چندمین پشت ،
تازیانه ها فرو می آیند.
پتک بر سرمان فرود آمده
و میخها در کف پا
چه کسی را می خوانند ؟
آی بره ها ی گمشده در صحرا ،
پیر ژنده پوشتان نک در کاخ است ،
های کشتی شکستگان ِ توفان ِ بلا ،
به انتظار کدامین پری نشسته اید ؟
مهر وماه هم تا گردیدند ؛
این چنین فرفره وار به گرداب فرو نرفته بودند .
پشتِ در ِ خیال به انتظار ِ سرابی و نه بیش ،
که در سکون ِ خویش ؛
غریبانه به غزلواره نشسته ایم .
غربت ِ عمیق ِ اندوهی چنان دهشتناک
که چاه ِ خشکی در دل ِ کویر،
به حالم می گریست .
کفاره ی هزاره چه سنگین است ومحنت زا ،
پشتم چون درختی که گرفتار توفان است
خم شده
دینگ ،
دانگ ،
دینگ ،
صدای ناقوس می آید
کاش صدای مرگ ِ هزاره باشد
کاش مردگان به ضیافتشان دعوتم کنند ،
کاش ...
کاش ...
( کامران زارعی نیا )

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

(( خفتگانی بیدار )) شعری از ( ک - ترانه )

در سکوتی مه آلود ؛
مرداب گون ،
محنت کده ؛
غم زده ؛
دل پژمرده ؛
افسرده ،
در سیاهی ِ تاریکی ؛
در تاریک ِ سیاه ،
ظلمت کده ؛
شب زده ؛
چشم مرده ؛
سپرده ،
تندری ؛ رگباری ناگاه ،
ابرآسا ؛
غول کش ؛
محنت زدا ؛
جان افزا ؛
روح دم ،
شوق دیدار آدم ؛
شنیدار انسان ؛
لمس هستی ؛
احساس بشر بودن ،
در خیالی خام ؛
ناپخته ؛
نمرود وار ؛
فرعونیان ؛
شدّاد وش ،
چترها را برگرفتند !
افسوس ؛
سیل را با چتر ؟
توفان را !
آذرخش را ؟
ندا آمد :
مریم وار ؛
زهره سا ؛
حور وش ؛
دیو کش ؛
خواب آشوب !
" در کدامین دیار ؛
خفتگانی چنین بیدار ؛
خمّارانی سرخوش ؛
مستانی چنین هوشیار ؛
عشاقی دل زده ؛
توانی یافت ؟ "

( ک - ترانه )

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

(زندانی سیاسی) : شعری از ((ک - ترانه)

رگهای دستانت ؛
راهنمای بزرگراه پر پیچ و خم آزادی ست ،
گره پیشانی ات یادآور رنج تاریخی ماست ،
موهایت را که در آسیابِ اوین سپید کردی ،
شمع راهمان شد
تا در بهشت کهریزک به عیش بنشینیم .
جای شلاق های بدنت ؛
کتاب مقاومت و آزادگی ست ،
بر کتف شلاق خوردات بوسه میزنم ،
و در دستت عصایی خواهم شد ،
خونم را جوهر قلمت می کنم ،
تا اسارتمان را گواهی دهی .
سکوتمان را تو فریاد کن ،
سکوتمان را تو فریاد کن ؛
تا جهانیان بدانند ؛
فرزندان کوروش از بابِل
به اورشلیم خواهند رفت ؛
تا عیسی را از صلیب رهایی بخشند .
برایت بالی خواهم شد ؛
تا بر بلندای تندیس آزادی آشیانه سازی ،
و با شعله خشمت مشعل آزادی را
بیفروزی ،
و به منادیان دروغین آزادی بیاموزی ،
فرزندان راستین کوروش چنینند .
و بر بلند ای ایفل فریاد زنی ،
پرپر شدن گلهای این خاک اهورایی را .
(ک . ترانه)

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

((باغ آینه)) : شعری از احمد شاملو

چراغی به دستم، چراغی در برابرم:
من به جنگ سیاهی می روم.
گهواره های خستگی
از کشاکش رفت و آمدها
باز ایستاده اند،
و خورشیدی از اعماق
کهکشان های خاکستر شده را
روشن می کند.
***
فریادهای عاصی آذرخش -
هنگامی که تگرگ
در بطن بی قرار ابر نطفه می بندد.
و درد خاموش وار تاک -
هنگامی که غوره خرد
در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه میزند.
فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها،
آفتاب را به دعائی نومیدوار طلب میکرده ام.
***
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.
***
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدین گونه است!]
***
شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است
من برمی خیزم!
چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ای برابر آینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

((خیال)) شعری از (ک - ترانه)

در انتهای کوچه ی خیال ؛
بن بست واقعیت را یافتم .
نگاهم به درِ بسته ی حقیقت خشک شد
سرم با سنگِ زندگی شکست
چندین هزاره کوچه باغِ خیال را گشتیم
تا راهی،
روزنی بیابیم !
از لابیرنت خیال رهایی نیست .
کجاست فرشته ای که مرا بر سوار بالهایش به معراج ببرد؟
کجایی فرشته ی وحی که گریزگاهی نشانم دهی ؟
قرنها خود را فریفتیم ؛
به انتظار ... !
چشم به راهِ کسی که بیاید و ... ؛
... نیست !!!
با بالهای سروش ِ حکمت پرواز می کنم
و خود را از هزارتویِ خودساخته رهایی می بخشم
با چراغِ دانش و اندیشه ،
مسیر آیندگان و روندگان را نورانی می کنم
تارهای عنکبوتی چهارده قرنی را پاره می کنم ....

(ک - ترانه)

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

(( لحظه پیروزی)) شعری از (ک - ترانه)

دریچه ای به وسعت راه شیری تو را خواهد بلعید ؛
پیش از آن که بفهمی چه روی داده است
و هفتاد میلیون پای کوبی خواهند کرد ،
از این پس می خواهیم گوسفند نباشیم ،
از عرش به فرش پرتابت می کنیم ،
در اوج اقتدارت .
افسونت دیگر کارگر نیست ،
دیگر با آواز نی لبک تو نخواهیم رقصید ،
و رخت شبانی را در برت پاره می کنیم ،
غرش توفان را می شنوی ؟ !
آغلی برای خود و گله ات نخواهی یافت ،
و سگان گله ات به لانه ی روباه پناه می برند ،
توفان همه جا را فرا گرفته است !!!
و سکان در دستان ماست ،
باد موافق به بادبان های ما می وزد !
اینک زمان تو به پایان رسیده ست .
لحظه ی موعود نزدیک است ،
غلبه ی نور بر اهریمن ،
لحظه ی پیروزی ،
رستاخیز مردم.

(ک - ترانه)

۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

راز پویایی ملت : از (ک-ترانه)

واژه ها
شلاق خورده ؛
از باتوم می گریزند ،
لرزان از شوک باتوم برقی ؛
وزن شعرم در هم ریخت .
قافیه از بوی گاز فلفل به دوران افتاد ،
قدرتت آن قدر مهیب است ...؛
که تن ِ بید را می لرزاند !
و سوسک ها از ترس سیاه می شوند ،
و من اینجا ایستاده ام !
سرو گون ،
برای آزادی !!!
مگس های گمنام امام زمان ؛
ریگ های بیابان را می کاوند ،
در جستجوی ریگی که در نعلین ات افتاده ،
اما نمی دانند ریگ های بیابان بی شمارند ،
تو نمی فهمی !
اندیشه با داغ و درفش نخواهد سوخت ،
و خون آبیاریش می کند .
من نمی دانستم !
فشار نعلین ؛
از پوتین قزاق بیشتر است .
تو نخواهی فهمید :
چرا کودکان از ریش بیزارند ،
و من خواهم دید :
عمامه ات را افسارت کرده اند .
تو نخواهی فهمید :
راز پویایی این ملت چیست ؟

(ک - ترانه)

۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

(( نسل سوزی )) از (ک - ترانه)

چلچله را نشانه گرفته اند ؛
تا بهار فراموش شود ،
دیگر پیکی نوید بهار را ندهد ،
سروها را از ریشه کندند ؛
با تبر به جانشان افتادند ،
تا دیگر کسی به یادِ آزادی هم نیفتد ،
خروسها را اخته کردند ؛
تا آمدن سحر را خبر ندهد
و صبح از یادها برود ،
لاله زارها را سوزاندند
و به جایش خشخاش کاشتند ؛
تا معنی شهادت فراموش شود ،
بر سرِ راهِ باد دیوار ساختند ؛
که مبادا باد ! ،
نوای آزادیخواهی به گوشمان برساند ،
به کویر بردندمان و سراب نشانمان دادند ؛
تا بدانیم دنیا سرابی بیش نیست ،
با گوسفندان همنشینمان کردند ؛
تا اطاعت را بیاموزیم ،
گاو را نشانمان دادند ؛
تا از او فکر کردن بیاموزیم ،
با موشِ کور دیدن ؛
و با ماهی دویدن یادمان دادند ،
دیوار را نشانمان دادند ،
تا الگوی حرف زدنمان باشد ،
روبهان را بر ما امیر کردند ؛
تا بدانیم روز ، روزِ روباه است .
سه نسلمان را سوزاندند ،
(( سوختند و بردند و خوردند )) ؛
نسلی را کشتند ؛
نسلی را سوختند ؛
و نسلی دیگر را در زنجیر کردند ،
تا نسل دلخواهشان را بپرورند ،
نسلی بی هویت ؛
بی ریشه ؛
و مطیع .
همه ی اینها کردند ، اما ... !
نفهمیدند ،
اینجا کجاست ... ؟
ندانستند ،
اینها کیانند ... ؟
آرش و رستم از لوحها محو کردند ، اما ... !
نفهمیدند ،
ما وارثانِ ایشانیم ،
خاکِ اهورایی را به سخره گرفتند و ،
ندانستند نور مزدا در این خاک ست ،
و ما تجلی گاهِ این خاک ،
شیران اوژنانِ پارسی را ،
روبهان تازی پنداشتند ،
ندانستند ... !!! ؟
نفهمیدند ... !!! ؟
یا نخواستند بدانند !!! ؟

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

(( آزادی را فراموش کنیم ! )) - از (ک ترانه)

پدرانمان کشته شدند ،
مادرانمان گرسنگی کشیدند ؛
برادرانمان را شکنجه کردند ؛
و خواهرانمان را زنده به گور .
و اینک من اینجا آویزانم ؛
در برزخی میان زمین و آسمان ،
در بهای آزادی !
قرن ها جوانی ها و آرزوهایمان را دادیم ،
دیگر از ما اسکلتی بیش نمانده ،
از شب به عمق شب سقوط کردیم ،
از عمق شب به انتهای شب .
آزادی را فراموش کنیم !
دیگر از نیرنگ و فریب به نام آزادی ؛
خسته شده ایم !

آزادی را فراموش کنیم !
تا به نام آزادی ؛
فریب مان ندهند ؛

به نام آزادی ؛
به بندمان نکشند ؛

و برای آزادی ؛
به روی یکدیگر تیغ نکشیم ،

دیگر آزادی نمی خواهیم ؛
و از عدالت بیزاریم ،
آزادی اسیرمان کرد ؛
و عدالت نان مان را دزدید،
ما هیچ گاه نمی فهمیم آزادی چیست ؟
و عدالت کدام است ؟
در قفس آزادیم ؛
هر چه می گویند امام واره ها ؛
بگوییم ،

و آن چه شبان مان می دهد ؛
بخوریم .

(ک - ترانه)

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

جنگ بر سر ساندیس است!!!


(( جنگ ، جنگ است ))
((جنگ، جنگ است و عزت و شرف و دین ما در گرو همین جنگ است !«خمینی»))

جنگ ، جنگ است ،
عزت و شرفتان در جنگ است ،
ناموستان در جنگ است ،
دینتان در جنگ است ،
آبرویتان در جنگ است ،
ناموس در خطر ،
دین و ایمان بر باد ؛
این صدای شکستن چیست ؟
صدای شکستن قلب ایران است ؟!
یا حرمت و آبروی نداشته تان ؟
به نوای ساندویچ گوش فرا دهید
تا آبی رفته به جوی بازگردد .
ندای کیک را (( لبیک )) گویید
تا ایمانتان محکم شود ؛
شرفتان را با ساندیس تاخت زنید
تا ناموستان بر باد نرود ،
(( خون برادرانتان که از ساندیس رنگین تر نیست ! ))
در دکان دین فروشان ؛
گوشت خواهرانت را
با خیارشور و گوجه گاز بزن !!!
و دل سوخته ی مادران داغدیده را
در بسته ی کیک گاز بزن !
خون برادرانت را
در پاکت ساندیس بنوش !!!

(ک - ترانه)

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

((داستان انقلاب))

آذرخش برقی زد و تندری سهمناک غرید ،
آغازش توفان ،
بارش شعار ؛
که : (( در لطافت طبعش خلاف نیست )) !
با مهربانی ؛
لبخند ؛
و عدالت ...
که ترازویش به درازنای تاریخ نامیزان ست !
همه یک رنگ شدند ،
یک دل؛
یک زبان ،
بی رنگ و بی ریا .
شاهِ ظل الله ... ؛
شد
... رهبر ِ روح الله ،
وآنگاه گلدان و برگهای سبز و قرمز... !!!
رنگها بازگشتند
دیگربار ...
سبز در گلدانها رویید .
و سرخ به میدانِ نبرد رانده شد.
قادسیه ای دیگر و سعد وقاصی وقیح تر ،
گلوله بارید ،
و از خون قرمز شد شهر خرم و سبز ؛
خونین شهر،
به نبرد شتافتند قرمز و سبز ؛
همه رنگها .
گورِ آمالِ سردارِ قادسیه شد؛
خرمشهر... !
نرم نرمک ابرها کنار رفتند ؛
بی صدا ،
امام واره !!!
حیله گر و دژخو ؛
ضحاک شد در شش و هفت ،
با غرشی ؛
ناگاه تندبادی وزیدن گرفت
توفان دگربار آغازید
بارش دستبند؛
اعدام ؛
قتل گل سرخ
رویش لاله ها ،
(( آری)) سبز گندید ؛
متعفن شد
نقاب پس رفت و سبزها سرخ گشتند .
زمان یک هزاره به عقب بازگشت.

(ک - ترانه)

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

در جواب سهراب : (خانه ی دوست کجاست؟...) از (ک - ترانه)

خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار :
آسمان مکثی کرد
و صدا زد سهراب :
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت افسرده
آن گل تنهایی غنچه اش پژمرده
و صداقت دمِ سلمانیِ اکبر پرش را چیده
و سر انگشت ؛ کنون باشد مشت .
کوچه باغان همه خشکند و کویر ؛
ناله ی بوم در آنها جاریست ،
و دگر خواب خدا آشفته ،
زانکه در خاک خدا دگر آهنگی نیست ؛
و بلوغی ؛
سازی ؛
نغمه ی مرغ شبآهنگی نیست .
چشمه ی جاویدِ اساتیرِ زمین خشکیده ،
و دگر ترس مات و کدر است ،
شک در طول فضا جاری شد ؛
کودکی کشته ی جنگهای خیابانی شد ،
کاج ما نخل شد و نخل بسوخت ،
لانه ی نور فرو ریخت به باد ،
نطفه در تخم بخشکید ؛
دگر جوجه نشد ،
جوجه اما ؛ اسیرِ دمِ اهریمن شد ،
و مسافر در راهش گم شد .

***

من امّا می گویم : ... ،
سهراب !!! ...
زاغه ی دشمن کو ؟
تا که با گرز گران ؛
بر سر و سقفش کوبیم ،
و بدانیم :
ضحاک هنوز ؛
روی البرز بر آن کوه سپید ،
در دیاری که جماران نامند ؛
فقه می خواند ؛
و نماز جمعه .
(ک - ترانه)

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

احمد شاملو : (بر سنگفرش)

یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم شررافشان:

(( - آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...))
***
بادی شتابناک گذر کرد
بر خفتگان خاک،
افکند آشیانه متروک زاغ را
از شاخه برهنه انجیر پیر باغ ...

(( - خورشید زنده است !
در این شب سیا [که سیاهی روسیا
تا قندرون کینه بخاید
از پای تا به سر همه جانش شده دهن،
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را
من
روشن تر،
پر خشم تر،
پر ضربه تر شنیده ام از پیش...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

از پشت شیشه ها
به خیابان نظر کنید !

از پشت شیشه ها به خیابان
نظر کنید ! ... ))

از پشت شیشه ها ...
***
نو برگ های خورشید
بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .
فانوس های شوخ ستاره
آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه امید
قلبم همه تپش .

چنگ ز هم گسیخته زه را
ره بستم
پای دریچه،
بنشستم
و زنغمه ئی
که خوانده ای پر شور
جام لبان سرد شهیدان کوچه را
با نوشخند فتح
شکستم :

(( - آهای !
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید

خون را به سنگفرش ببینید !

خون را به سنگفرش
بینید !

خون را
به سنگفرش ...))

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

ک - ترانه : ( فقیه عالی قدر )

پرده ی گوشَت پاره را می کند
صدای کر کننده ی تفنگ ها نزدیک می شود
بدنت در انتظار تازیانه ی اوست
در انتظار طعم شلاقش بر لبانت
فریاد جنگ را بشنو
بلندتر از پیش است
شمشیر را در دستش بنگر
برای حکومت بر این سرزمین
تیرها از هر سو بر سرت می بارند
در این شب خوفناک
به زانو بیفت
در برابر « عالی جناب سرخ پوش »
قربانیان گرفتار زنجیر می شوند
صداهای مرگ آلودشان را می شنوی؟
چماق وحشت پیروز می شود
سپاه ترس پیروز شده است
« عالی جناب سیاه پوش » هرگز شکست نخورده
دود از زمین بر می خیزد
جوی خون راه افتاده
صدای چکاچک شمشیرها اوج می گیرد
به خاک بیفت
و در برابر « فقیه عالی قدر » تعظیم کن.
( ک - ترانه )

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

(( صدا کن مرا ))

صدا کن مرا ،
تا درس عشق بیاموزمت ،
صدا کن مرا ،
تا مشق آزادگی کنیم ،
صدا کن مرا ،
تا صدایت در البرز و دماوند بپیچد ،
صدا کن مرا ،
تا زاگرس را به غرش آورم ،
صدا کن مرا ،
تا دالاهو ،
تا آلاداغ ،
تا سهند و سبلان ،
تا شیرکوه و تفتان ،
صدا کن مرا ،
تا خاموش کنیم منبر را ،
صدا کن مرا ،
تا طناب دار کنیم ،
عمامه را ،
صدا کن مرا ،
تا زیر انداز کنیم ،
عبا را ،
صدا کن مرا ،
تا مرکب خویش سازیم ،
امام جمعه را ،
صدا کن مرا ،
تا ذبح شرعی کنیم ،
رهبر را ،
صدا کن مرا ،
تا کشتارگاه کنیم ،
فیضیه را ،
صدا کن مرا ،
تا صدا کنم تو را ،
صدا کن مرا ،
تا صدا کنم دیگران را ،
صدا کن مرا ،
تا صدایمان فریاد شود ؛
فریادمان توفان ؛
و توفان سیلی و زلزله ای که ،
بنیاد ستم از جا بکند .
صدا کن مرا ،
تا سحر را صدا کنیم ،
صدا کن مرا ،
که صبح نزدیک است ،
صدا کن مرا ،
تا در بی صدایی نمیرم.


۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

(( سبز جدید ))

آسمان مان سیاه است و آبهایمان سبز؛
گندیده و متعفن،
در هیاهوی سبز وسیاه مردم گم شدند
و حرفشان به سرقت رفت.
من در چکاچک شمشیرهای قادسیه گم شدم ؛
در نهاوند به خاکم سپردند
و دربهمن پنجاه و هفت بر مزارم مرثیه خواندند .
جنگ سبز و سیاه
جنگ قریش است با قریش ،
در ستیزشان استخوانهایمان نرم شد ؛
چیزی به نامِ ملت مرد .
و بر مرگش کسی فاتحه ای نخواند .
جنگ زمین و آسمان ست ؛
تا هوایی برای تنفس نمانَد.
من اما نفس می کشم!
غیر رسمی ،
کورم !
ولی می بینم ؛
مَجازی ؛
کرَم!
ولی می شنوم ؛
غیر شرعی!
زبانم توقیف ست ؛
قلمم شکسته ؛
چرا که : سیدنا را با طلا ننوشتم.
محرمانه !
در بیت فقیه دوسیه ای دارم ؛
سِرّی ؛
هفتاد من!
من ایرانیم ؛ تنفس حّقِ من نیست .
مسلمان بود پدرم؛ آزادی سهم من نیست،
شیعه هستم؛ حّقِ من اندیشه نیست.
خنده و شادی برای من حرام است ؛
چون ((اولی الامر منکم)) دارم .

( ک - ترانه )