‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر کلاسیک. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر کلاسیک. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

شعر: آن علی و این علی

آن علی جان را فدای دوست کرد این فدای هرچه غیر اوست کرد
آن علی سر را فرو در چـــاه برد این ولی سرها فرو در چـاه برد
آن علی داد از جـــــدایی می زند این یکی لاف خـــــدایی می زند
آه و افغـان علی از بی کسی ست داد و قال این یکی از ناکثی ست
آن بر اهــل نهـــــروان فریاد کرد این هم آنان "با بصیرت" یاد کرد
آن علی فرمـــــان به راه عدل داد این ولی فتـــــوا برای قتــــل داد
خطبه آن، بوی عطر رحمت است خطبه این، کیدوکین و نفرت است
آن بســی آذوقـــــه بر ایتـــــام داد این فقط بر این و آن دشنـــــام داد
آن یهـــــودی را مسلمــان می کند این گریز از دین، دوچندان می کند
آن علی دَه بلکه صد اَبیــار ساخت این فقط دیـــــوار بر دیوار ساخت
آن علی در راه حـــق بر خون فتاد این دل یک مملکت در خـون نهاد

ابیار: جمع بئر به معنی چاه ها

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

احمد جنتی باز از حجاب گفت

جنتی‌ باجیغ درجمعه‌ سخن‌ گفت ازحجاب
باز آوا داده سر، این جـــــــــــــغد شـــــوم لاکتاب
چون فشـارآید بر ایشان داخلی یاخارجی
مرده بیرون‌ می‌کشــــــند ازقبر، چون یوم‌ حساب
هرزمان اینان ندای وای اســــــلاما دهند
یادم آید ماجـــــــــرای آتش و اشـــــــــــــک کباب
تازلطف‌ حق‌ نگشته‌ مؤمنان‌ مأیوس وسرد
بهـتر است خــــود چهره ی منحوس پوشد با نقاب
قد رعنا، چشم شهـــــلا، بامتانت، باحیا
خـنده برلب، خوش صدا، شرمنده از صوتش قْراب
شـــرم دارد زانکه عــزراییل گیرد جان او
چون به سال عمر کمـتر هست از این عالی‌جناب
توپ خـــالی درکند در توپخـانه بی‌حساب
گــــرچه مــی‌داند به دست دارد تفنگ بی خشاب
وقت آن‌ است تا‌ بروبیم‌ خانه‌زین‌قوم‌فسیل
این گروه دشـــمن ســــــــرزندگی، شادی شباب
آیه‌هـــــــــای نفی الله‌اند اینــان نی ثبات
گفـته‌هاشان، وعده‌هاشان، ایده‌هاشان چون‌حباب

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

سفرنامه قم ولی فقیه

شهر قم چراغان شد، تا رود به مهمانی
شاه و قبلۀ عالم، سیّد خراسانی
طیّ حرکتی خودجوش، خون به جویها جاری
زیر تیغ سالوسان، برّه های قربانی
عدّه ای پی ماشین، در گناه بی لذ ّت
شیشه ها و در بوسند، درطواف نادانی
دست رشوه ای در جیب، تا خرد هزاران گوش
یک بلند گو دارد، می کند سخنرانی
حملۀ پیامک ها، بر روان مردم شهر
تا به رهبری پوشند، جامه های سلطانی
گرتو را نصیبی از، تابش ولایت بود
لازمت نمی آمد، این همه چراغانی
شاعران درباری، خون به شعر می شویند
هر یکی پی صله ای، در صف غزلخوانی
بر لب مراجع هم، قفل عافیت پیدا
پرچم تقیّه بدست، آه از این مسلمانی
همّت مضاعف پول، حملۀ دمادم تیغ
اینچنین ولایت جور، برتو باد ارزانی

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

شعر : سختی اوضاع ایران....

اگـــــــرسختی اوضاع را تحمل می‌كند ایران
شودجان ازشراب تلخ مست وملتهب،جوشان
خیالت می‌رســـــــــــد آرام شد دریای توفان‌زا
نهفته زیر خاكسـتر هـــــزاران اخگر سوزان
درو خـواهی نمودت آنچـه را كه كاشتی، آخر
چه‌كردی‌جزفشاروضرب ‌وجرح‌كشته‌وزندان؟
چه قامت‌های سروی كه‌ زبن‌ برخاك سردافتاد
به یادت مانده سهراب و ندا و نادرو اشـكان؟
تو ازپایان كار مستبدان بی خــــــــبر ماندی
كه مُلك با كفر‌ می‌ماند ولی باظلم، بس ویران
چه باتشویش پندت می‌دهند ازدورو ازنزدیك
ولی افسوس بیهوده،چه‌جای مشت باسندان؟
شود پیروز برشمشیر خــــون، باقدرت ایمان
مسلح گرچه باشند جیره خواران تا بن دندان

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

سال مضاعف، همه چیز مضاعف (شعر)

حـــاکمان کار مظــاعف می کنند حکمــا آزار مضاعف می کنند
تشنگان خـــــون خوبان گوئیـــــا قتل وکشتار مضاعف می کنند
با شکنجـــــه در اویــن زندانیـان حتمـا اقرار مضاعف می کنند
باز هم اینان نــدا را می کشـــــند باز انکـــار مضاعف می کنند
خطبه می خوانند روز جمعه باز ناله ی زار مضاعف می کنند
حـــاکمان ناشــی مردم فـــــریب جعل آمـــار مضاعف می کنند
بوق ضـرغامی و کرنای حسین پخش اخبار مضاعف می کنند
چــاوز و بشـار اسـد با این و آن باز دیــــدار مضاعف می کنند
شاعـــــران سفله در دربار ظلـم خلـــــق آثار مضاعف می کنند
رانت خــــواران بزرگ دولتــی کسـب دینار مضاعف می کنند
قاطــران بار مضاعف می برند حمل اسفـار مضاعف می کنند
حـــــاملان احمـق اسفــار ظلـــم خویش رابار مضاعف می کنند
حاکمان بی خرد بر خبط خویش حتما اصرار مضاعف می کنند
همرهـــــان سبز در ســال جدید رو به دیـوار مضاعف می کنند
راست قامت استقامت مثل میـر صبر و ایثار مضاعف می کنند

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

کارو : تکیه بر جای خدا

شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایا من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده ی خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سر به سر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
حساب بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخور و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر ووفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تا ریگی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو می دانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم ...