۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

یاد مبارزین آزادی و قربانیان استبداد، داریوش و پروانه فروهر را گرامی میداریم!

مردم ایران مبارزات خستگی ناپذیر پروانه و داریوش فروهر در راه بر قراری آزادی در سرزمین ایران را هرگز فراموش نخواهند کرد. مبارزات آزادیخوهانه داریوش و پروانه فروهر، رهروان مصدق بزرگ و جبهه ملی، در دوران قبل از بهمن 57 آنان را به چهره های شناخته شده ملی تبدیل نمود. آنها پس از استقرار جمهوری اسلامی و هنگامی که به فریب بزرگ مردم توسط جمهوری اسلامی پی بردند، بی پروایانه و در کمال شهامت به انتقاد از رژیم و اعمال آن پرداختند.
داریوش و پروانه فروهر، ستارگان قرنی تلاش در آسمان مبارزات رهائی بخش مردم ایران را دژخیمان جمهوری اسلامی با ضربات کارد بیرحمانه و وحشیانه، در یکم آذر 1377 از پای در آوردند. حاکمان دیکتاتور، بزعم خود دو مخالف و مقاوم سرسخت را نابود ساختند. ولی چهره صمیمی و مبارز این دو قهرمان آزادیخواه همواره الهام بخش مردم قدرشناس ایران در فضای مبارزه باقی ماند و سردمداران جنایتکار حکومت هرگز نتوانستند نام فروهرها را از خاطره مبارزاتی مردم بزدایند.
قتلهای سیاسی زنجیره ای که در طول آن بهترین فرزندان این آب و خاک بخون کشیده شدند، فاجعه ای بود که در تاریخ سیاسی اجتماعی ایران کم نظیر است. تنها حکومتی که سی سال نامردمی در این آب و خاک روا داشته است میتواند قادر بانجام اینگونه جنایات باشد. حکومتی که رهبر خشک مغزش در تابستان 1367 بالغ بر سه هزار تن از جوانان ما را در حالیکه اسیر زندانهای او بودند به سلاخان سپرد.
خاطره مبارزات قهرمانانه پروانه و داریوش فروهر در ذهن تاریخی مردم ایران باقی میماند و نام ایشان همواره بر جریده تاریخ مبارزات آزادیبخش مردم ایران ثبت و پایدار خواهد ماند. ما همراه مبارزین راه آزادی ایران عهد خویش در برچیدن سیطره سیاه و شوم جمهوری اسلامی را از یاد نخواهیم برد و تا بپایان بردن این راه دور با رنج بسیار با مردم شریف ایران همراه و همقدم خواهیم ماند!
خاطره مبارزات آزادیخواهانه داریوش و پروانه فروهر را گرامی میداریم.

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

مدرنیزاسیون اتوکراتیک در ایران

تردیدی نیست که دولت پهلوی از ویژگی‌های بارز دولت‌های سلطانی برخوردار بوده است. اما هرگاه ویژگی‌های بر شمرده توسط “لنز” و “استپان” را معیار قرار دهیم(1) ، به این نتیجه خواهیم رسید که این شناسه‌ها برای تعریف دولت پهلوی کفایت نمی‌کنند و از این حیث باید گفت که دولت پهلوی صرفا دولتی سلطانی نبوده است.
ساختار سیاسی کشورها به‌ویژه در دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم دستخوش چنان تحولاتی شده است که لزوما با نظریه‌های سیاسی عرضه شده همخوانی نداشته و عموما ترکیب و آمیزه‌ای هستند از گونه‌های متفاوت. به این ترتیب نمونه‌های “خالص” حکومت‌های توتالیتر و سلطانی عمدتا در “جهان نظریه‌ها” وجود دارند و نه در جهان واقعی. و از این حیث دولت پهلوی و دولت اسلامی برآمده از انقلاب نیز از همین قاعده پیروی می‌کنند.
با آن که تحلیل‌گران از منظرهای متفاوتی به ساختار سیاسی دولت پهلوی نگریسته‌اند، اما به هر روی می‌توان بر سر این موضوع که دولت پهلوی یکی از گونه‌های مدرن حکومت‌های اتوکراتیک است، به توافق رسید. آمیزش خصلت‌های مدرن و اتوکراتیک در ساختار سیاسی حکومت پهلوی، پرتوافکنی به مفهوم مدرنیزاسیون اتوکراتیک را الزامی می‌سازد و از این رو در این گفتار به این موضوع خواهیم پرداخت.
به سخن دیگر، فقدان اتفاق نظر بین تحلیل‌گران و مورخان پیرامون ساختار سیاسی دولت پهلوی اما به گونه‌ای نیست که آنان در این نکته که ایران در عصر پهلوی نوعی از مدرنیزاسیون را تجربه کرده است، تردید ورزند. و از آنجا که این مدرنیزاسیون پایه‌های یک حکومت دموکراتیک و متکی بر مشروعیتی مدرن و عقلایی را فراهم نساخت، می‌توان گفت که این مدرنیزاسیون نتوانست از مرزهای حکومتی اتوکراتیک فراتر رفته و ناگزیر به پیوند با خصلت‌های اتوکراتیکی شد که از عصر قاجار به ارث برده بود.
در ادبیات سیاسی ایران مفهوم مدرن از ارزشی مثبت برخوردار است و پژوهشگران‌، یک حکومت مدرن را در تحلیل‌های خود الزاما یک حکومت دموکراتیک می‌دانند. حال آن‌که عزیمت از تجربه تاریخی نشان می‌دهد که یک حکومت مدرن لزوما حکومتی دموکراتیک نیست. حکومت ناسیونال‌سوسیالیست‌ها در آلمان و حکومت‌های کشورهای زیرمجموعه بلوک شرق همه نمونه‌هایی ممکن همزیستی ویژگی‌های مدرن و توتالیتاریستی و اتوکراتیک به شمار می‌آیند. از این رو قائل شدن ویژگی‌های مدرن برای دولت پهلوی و دولت برآمده از انقلاب در ایران و پذیرش وجود خصلت‌های غیردموکراتیک این دولت‌ها بیان‌گر تناقضی نظری نیست.
به این پرسش که مدرنیزاسیون اتوکراتیک چیست و در بافت تاریخی ایران چه معنایی دارد، می‌توان از زوایای مختلفی پاسخ داد. نگاهی به ادبیات سیاسی و پژوهش‌های صورت گرفته پیرامون پدیده مدرنیزاسیون اتوکراتیک در ایران به وضوح نشان می‌دهد که پژوهشگران تعریف واحدی از مدرنیزاسیون اتوکراتیک ندارند.
بسیاری از پژوهشگران و مورخان پدیده مدرنیزاسیون اتوکراتیک در ایران را این گونه توضیح داده‌اند: مدرنیزاسیون اتوکراتیک یعنی مدرنیزاسیون در امر اقتصاد و اتوکراسی در امر سیاست. هرگاه بر آن باشیم که این تعریف ساده را از منظری جامعه‌شناسانه بنگریم به این مفهوم کلیدی خواهیم رسید: رشد ناموزون(2) .
این مورخان و پژوهشگران بر این باورند که روند نوگردانی و مدرن سازی کشور در دوران حکومت خاندان پهلوی، عمدتا روندی اقتصادی بوده است. بسیاری از محققان و ایرانشناسان صاحب نام(3) با اتکا بر نظریه رشد ناموزون مدعی شده‌اند که در دوران حکومت پهلوی، اقتصاد کشور مدرن شده، حال آنکه ساخت و بافت سیاسی کشور دستخوش دگرگونی بنیادین و پایه‌ای نشده است. بدین ترتیب، این دسته از پژوهشگران معتقدند که در ایرانِ دوران پهلوی، رشد سیاسی از رشد اقتصادی عقب مانده است و همین امر را نمودی بارز از رشد ناموزن اجتماعی ایران در عصر پهلوی تلقی کرده‌اند.
شماری از تحلیلگران حتی مدعی شده‌اند که عقب ماندن رشد سیاسی کشور از رشد اقتصادی یکی از علت‌های اصلی سقوط خاندان پهلوی و وقوع انقلاب اسلامی در ایران بوده است. در این رابطه، از استبداد شرقی و شکل سنتی قدرت سخن رانده‌اند و مدعی شده‌اند که عقب ماندگی دستگاه دولتی و مناسبات قدرت در ایران، مانع از رشد بیشتر اقتصاد و مدرنیزاسیون کلیه شئون اقتصادی در کشور شده است. بدین ترتیب، به اعتقاد این دسته از پژوهشگران، نه تنها تحولات سیاسی در ایران از تحولات اقتصادی در کشور عقب مانده است، بلکه حتی مانع از رشد بیشتر اقتصادی کشور در دوران پهلوی شده است.
چنان‌که شرحش رفت برخی از پژوهشگران حتی رشد و توسعه ناموزون را در شمار علت‌های اصلی بی‌ثباتی حکومت پهلوی دانسته‌اند. یرواند آبراهامیان در کتاب “ایران بین دو انقلاب” از این باور جانبداری می‌کند که نه رشد و توسعه کنترل نشده و لگام گسیخته(4) و نه پدیده “کم‌توسعه‌ یافتگی”(5) ، هیچ یک علت بروز انقلاب در ایران نبوده، بلکه علت انقلاب در رشد ناموزون بوده است.(6)
حال آن‌که بهره گرفتن از تئوری رشد ناموزون و به عاریت گرفتن آن از تجربه آمریکای لاتین عملا باعث ساده کردن علت‌ها و ریشه‌های وقوع انقلاب اسلامی در ایران می‌شود. نگاه دقیق‌تر به جامعه ایران در عصر پهلوی نشان می‌دهد که پدیده مدرنیزاسیون اتوکراتیک در ایران نمی‌تواند محدود به تصور وجود مدرنیزاسیون در امر اقتصاد و اتوکراسی در امر سیاست باشد.
برخلاف نظر این دسته از پژوهشگران، تحلیل ساختار سیاسی ایران در عصر پهلوی، حکایت از رشد سیاسی عمیقی دارد که منجر به تغییر بنیادین حیات سیاسی کشور شده است. نتیجه اصلی مدرنیزاسیون کشور، تاسیس دولت مدرن در ایران بوده است. دولت پهلوی، نخستین دولت مدرن کل تاریخ ایران به حساب می‌آید.
از منظر تئوریک می‌توان گفت که تاسیس دولت مدرن در دوران حکومت پهلوی، گسستی تاریخی در کل تاریخ سیاسی کشور است و تاریخ ایران را به دو بخش پیش و پس از تاسیس دولت مدرن تقسیم می‌کند.
می‌توان گامی مهم در ساختارشناسی سیاست در ایران برداشت و این تز جسورانه را مطرح کرد که تاریخ مدرن ایران در واقعیت امر با تاسیس دولت مدرن در عصر پهلوی شروع می‌شود.(7) به این ترتیب، تاسیس دولت مدرن در ایران رویدادی دوران‌ساز و آغاز عصر نو در تاریخ ایران است.(8)
با توجه به اهمیت سیاسی تاسیس دولت مدرن در عصر پهلوی، می‌توان فراتر از آن مدعی شد که روند مدرنیزاسیون به موازات تحولات اقتصادی، عرصه نوسازی ساختار سیاسی کشور را نیز در بر گرفته و رشد سیاسی ایران در این دوره از رشد اقتصادی آن نازلتر نبوده و تشکیل دولت مدرن در ایران مهمترین بخش کارنامه خاندان پهلوی به حساب می‌آید.
به این ترتیب، بسیاری از اقدامات رضاشاه و پسرش در عرصه‌های اقتصادی و اجتماعی، از جمله ایجاد خط راه‌آهن سراسری یا ایجاد سیستم آموزشی همگانی، ایجاد ارتش و… عملا در خدمت تقویت و تحکیم موقعیت دولت مدرن در ایران بوده است.
بر پایه آنچه گفته شد می‌بایست تعریف دیگری از پدیده مدرنیزاسیون اتوکراتیک عرضه کرد. ساده‌ترین و در عین حال منطقی‌ترین تعریف از پدیده “مدرنیزاسیون اتوکراتیک” جمع‌بست نظری کارنامه یک حکومت مدرن و اتوکراتیک نظیر حکومت پهلوی است. به سخن دیگر، پدیده مدرنیزاسیون اتوکراتیک همه آن چیزی است که یک دولت مدرن اتوکراتیک انجام داده است. از این منظر باید گفت که مفهوم مدرنیزاسیون اتوکراتیک پیش از آنکه دلیلی بر رشد ناموزون باشد، عملا خصلتی سیاسی دارد. شاه بیت مدرنیزاسیون اتوکراتیک عصر پهلوی نوسازی ماشین دولتی بوده و خصلت اتوکراتیک آن مانع از گسترش نوسازی به الگوی قدرت در جامعه شده است. این موضوع را بیش‌تر باز کنیم:
فرایند مدرنیزاسیون سیاسی ایران از آنجا که فراگیر و پیگیر نبوده، نتوانسته از مرز نوسازی قدرت عبور کرده و به نوسازی اقتدار منجر شود. درک مفهوم مدرنیزاسیون اتوکراتیک در گروی درک دقیق مفهوم “سیستم سیاسی” یک حکومت است. یکی پنداشتن سیستم و ساختار سیاسی با قدرت سیاسی یا برآمد آن یعنی دولت عملا ره به ساده‌انگاری در تحلیل سیاسی می‌برد. یک نظم سیاسی سه عرصه مختلف و در عین حال مرتبط را شامل می‌شود:
1. ماشین دولتی به‌مثابه ابزار اعمال قدرت
2. اتوریته سیاسی صاحبان قدرت
3. الگوی قدرت

اتوریته و اقتدار سیاسی صاحبان قدرت لزوما محدود به کارآمدی ماشین دولتی نیست بلکه بحث مشروعیت را نیز در بر می‌گیرد. از این رو اتوریته و اقتدار سیاسی صاحبان قدرت هم ریشه در توان و کارآمدی نهادهای دولتی دارد و هم ریشه در باور جامعه نسبت به حقانیت و مشروعیت آن دولت.
الگوی قدرت بر بستر قدرت سیاسی و اتوریته سیاسی دولت شکل می‌گیرد و مناسبات دولت و جامعه را تنظیم می‌کند. الگوی واقعی قدرت لزوما با الگوی مدون قدرت که در قانون اساسی یک کشور تعریف شده است، یکی نیست. در کشورهای دموکراتیک، از آنجا که قدرت سیاسی کرانمند است و تعریف شده است، الگوی واقعی قدرت کمابیش با الگوی مدون در قانون اساسی همخوانی دارد. حال آنکه در کشورهای اتوکراتیک، یا قانونی برای تعریف گستره قدرت دولت و صاحب اصلی آن، حاکم اتوکرات وجود ندارد، یا در صورت وجود داشتن قانونی اساسی، این قانون تزئین شبه حقوقی آن قدرتی است که هر لحظه اراده کند، قانون را نقض می‌کند و خود را ملزم به پاسخ گفتن به هیچ نهادی نمی‌بیند.
بر مبنای تمایز قائل شدن بین سه عنصر “قدرت سیاسی”، “اتوریته” و “الگوی مناسبات دولت و جامعه” می‌توان زمینه‌های فهم مدرنیزاسیون اتوکراتیک را فراهم آورد.
مک‌دانیل، بر این باور است که “مدرنیزاسیون اتوکراتیک” هم از حیث شاخص‌ها و شناسه‌های خود و هم از حیث بحران‌ها و پی‌آمدهای سیاسی خود از چنان خودویژگی برخوردار است که بتوان آن را نوع و گونه‌ای مستقل به حساب آورد.(9)
مک‌دانیل نیز به گستردگی و تنوع موجود در مفهوم اتوکراسی و حکومت‌های اتوکراتیک وقوف دارد و از این رو معتقد است که نمونه‌های تاریخی بس متنوعی از حکومت‌های اتوکراتیک وجود دارند و از این رو نمی‌توان از چنین حکومت‌هایی به‌مثابه یک پدیده اجتماعی واحد و جهان‌شمول سخن گفت. به باور وی اتوکراسی ایوان مخوف با اتوکراسی نیکولای دوم و اتوکراسی شاه اسماعیل صفوی با اتوکراسی محمدرضا شاه تفاوت می‌کند. گرچه همه این حکومت‌ها مدعی تقدس الهی بودند اما برای اثبات این تقدس از اسطوره‌ها، ایدئولوژی‌ها، پیکربندی متفاوت نهادی و مناسبات خاص و خودویژه با جامعه بهره‌ گرفته‌اند.(10)
به سخن دیگر، تاکید بر جنبه‌های مدرن دولت پهلوی برای بازشناخت این دولت از دولت‌های اتوکراتیک پیش از آن از منظر تحلیل نظری، امری الزامی است. مدرنیزاسیون اتوکراتیک برآیند عملی اتوکراسی مدرن است. خصلت اتوکراتیک این مدرنیزاسیون در دوران حکومت پهلوی مانع از آن شد که امر نوسازی ماشین دولتی منجر به نوسازی مناسبات دولت و جامعه گردد و این یکی از اصلی‌ترین علت‌های بحران و بی‌ثباتی سیاسی آن حکومت بود که سرانجام با پیروزی انقلاب اسلامی به فروپاشی‌اش انجامید.
این موضوع که مدرنیزاسیون اتوکراتیک پدیده‌ای بحران‌زاست، برای همه تحلیل‌گران روشن است. اما بحران سیاسی حکومت پهلوی و بی‌ثباتی رژیم که منجر به انقلاب سال ۵۷ شد، محصول عقب ماندگی رشد سیاسی از رشد و توسعه اقتصادی نبود بلکه ناشی از محدودیت مدرنیزاسیون سیاسی حکومت پهلوی بود، حکومتی که پایه‌های سنتی باور به مشروعیت یک حکومت سلطنتی را نابود ساخت، اما قادر به جایگزین کردن پایه‌های مدرن کسب مشروعیت نگشت.


—————————-

پانویس‌ها:

[1] برای آشنایی با شناسه‌های یک دولت سلطانی نگاه شود به بخش هشتم مجموعه مقالات “بازخوانی انقلاب اسلامی” که با عنوان “دولت پهلوی، دولت سلطانی” در همین وبگاه منتشر شده است.
[2] Uneven Development
[3] از آن جمله می‌توان به مقاله‌ای از فرد هالیدی اشاره کرد:
Halliday, F.: The Iranian Revolution: Uneven Development and Religious Populism, In: State and Ideology in the Middle East and Pakistan, edited by Fred Halliday and Hamza Alavi (Hong Kong 1988)
این موضوع تنها به هالیدی محدود نمی‌شود. ایرانشناس برجسته‌ای همچون یرواند آبراهامیان در کتاب “ایران بین دو انقلاب” و میلانی در کتاب ” The Making of Iran’s Islamic Revolution: From Monarchy to Islamic Republic” نیز از نظر مشابهی بهره گرفته‌اند.
[4] Overdevelopment
[5] Underdevelopment
[6] E. Abrahamian, Iran between Two Revolutions, p. 426
[7] نگاه کنید به مقاله: جمشید فاروقی، “نکته‌های چند پیرامون تاریخ معاصر ایران”. این مقاله نخست در ماهنامه نگاه نو منتشر شد و آنگاه در برخی از سایت‌های اینترنتی و از آن جمله در سایت‌های “ایران امروز” و “برای یک ایران”.
[8] همه آنچه در کتاب‌های تاریخی پیرامون شروع عصر جدید نوشته شده است، هم‌چون فلسفه دکارت، کشف ماشین بخار، حسابداری دوبل، رفرماسیون و… ناظر بر تاریخ اروپا بوده و گزارش آن‌ها تنها در واپسین ده‌های سده نوزدهم به ایران رسیده است. این چنین است که نمی‌توان مدعی شد که مثلا کشف آمریکا سرآغاز عصر جدید در ایران بوده است. تاریخ جدید در ایران با تاخیری چند صد ساله و در پی تاسیس دولت مدرن توسط حکومت پهلوی شروع شده است. این تز جسورانه نیاز به تحلیلی دقیق دارد که در فضای مجموعه مقاله حاضر نمی‌گنجد و در آینده به شکلی جداگانه به آن خواهم پرداخت.
[9] Tim McDaniel, Autocracy, Modernization, and Revolution, p. 5.
[10] Ibid., p. 48.

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

سفرنامه قم ولی فقیه

شهر قم چراغان شد، تا رود به مهمانی
شاه و قبلۀ عالم، سیّد خراسانی
طیّ حرکتی خودجوش، خون به جویها جاری
زیر تیغ سالوسان، برّه های قربانی
عدّه ای پی ماشین، در گناه بی لذ ّت
شیشه ها و در بوسند، درطواف نادانی
دست رشوه ای در جیب، تا خرد هزاران گوش
یک بلند گو دارد، می کند سخنرانی
حملۀ پیامک ها، بر روان مردم شهر
تا به رهبری پوشند، جامه های سلطانی
گرتو را نصیبی از، تابش ولایت بود
لازمت نمی آمد، این همه چراغانی
شاعران درباری، خون به شعر می شویند
هر یکی پی صله ای، در صف غزلخوانی
بر لب مراجع هم، قفل عافیت پیدا
پرچم تقیّه بدست، آه از این مسلمانی
همّت مضاعف پول، حملۀ دمادم تیغ
اینچنین ولایت جور، برتو باد ارزانی

جعل نام خلیج فارس توهين بزرگ به ايران در افتتاحيه بازيهای آسيايی

توهين بزرگ به ايران در افتتاحيه بازيهاي آسيايي. در بخشي از مراسم افتتاحيه بازي هاي آسيايي در گوانگجوي چين از نام جعلي خليج ع ر ب به جاي خليج فارس استفاده شد.
در بخشي از مراسم افتتاحيه بازي هاي آسيايي در شهر گوانگجوي چين كه در حوالي رودخانه پرل در حال برگزاري است، يك كشتي كه به صورت نمادين در آب هاي اين رودخانه در جريان بود، پس از قرار گرفتن در امواج سهمگين به جزاير مختلفي رسيد كه به يكباره نمايشگرهاي محل برگزاري نام خليج فارس را به صورت جعلي خليج ع رب عنوان كردند.

عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد...! (لجن پراکنی های سید حسن نصرالله جاسوس دوجانبه)

همان روزی که عده ای جاهل و نادان شعار «سید حسن نصرالله *** نواده ی روح الله» را سر دادند، مقاله ای نوشتم و خطرات این حرکت و تفکری که پشت این ماسک به قول خودشان «عدالت طلبی» پنهان شده است را گوش زد کردم.
سید حسن نصرالله ، این تروریست بین المللی تنها به ترور حریری و هم رزمان سابق و فعلی خود بسنده نمی کند. ایشان پا را از این نیز فراتر گذاشته و به ترور شخصیتی و ترور فرهنگی و ترور تاریخ هم روی آورده است و کار را به جایی رسانده که ایران را فاقد تمدن نامیده و ایرانیان را وامدار تمدن اسلام می داند. این سخن از سید حسن نصرالله بعید نیست زیرا که نه از تاریخ آگاهی دارد و نه حتی در مغز کوچکش می گنجد که ایرانیان پایه گذار بیش از نیمی از تمدن و فرهنگ جهان بوده و هستند. حتی فرهنگ و تمدن یونان و چین هم ریشه در فرهنگ و دانش و تمدن ایران دارد. اما به قول جوانان امروزی : «حرف که مالیات ندارد!» و قدیمی ترها که می گفتند: «از حرف زدن که آدم حنّاق نمی گیرد».
در این نوشتار قصد ندارم درباره ی سخنان حسن خنگ الله توضیح دهم و سخنان او را تقسیر کرده و محکوم کنم. و یا ثابت کنم که او فردی بی سواد، بدون دانش، دروغ گو و عوام فریب است. حتی قصدم دفاع از فرهنگ ایران نیست. تنها می خواهم دو مورد را یادآوری کنم تا بتوانیم از این سخن بهره برداری مثبت کنیم و اسلحه را به روی خودشان برگردانیم.
نخست این که به چه دلیل ایشان و کسانی مانند سید حسن نصرالله به خود اجازه می دهند که دروغهایی چنین آشکار بگویند و به راحتی تاریخ را تحریف کنند.
این مسئله دلایل بسیاری دارد.
هنگامی که نمایندگان مجلس شوربای اسلامی ( مجلس به اصطلاح شورا) که نمایندگان مردم ایران هستند و موظف به حفظ منافع این کشور بوده و برای آن قسم خورده اند. به خود اجازه دادند که پرچم گروه تروریستی به نام حزب الله لبنان را در مجلس شورای آخوندی روی میزهایشان بگذارند و هرکدام از به اصطلاح نمایندگان برای خود شیرینی و چاپلوسی بیشتر سعی می کردند در این کار از یکدیگر پیشی گرفته و جلو بزنند. ما به امثال سید حسن نصرالله اجازه دادیم که تاریخ و فرهنگ و دانش ما را زیر سؤال برده و همه را منکر شوند.
نمایندگان بی سواد مجلس شوربای آخوندی حتی الفبای سیاست و علوم سیاسی را هم نمی دانند و بلد نیستند. حقوق بین الملل و قواعد دیپلماتیک را که فکر کنم حتی به گوششان هم نرسیده است و شاید اصلا نمی دانند چنین قوانینی هم وجود دارد. واقعا جای تأسف است و من در عجبم که واقعا مردم اینها را انتخاب کرده اند؟ اگر این طور است بر چه مبنایی مردم به اینان رأی داده اند؟ شورای نگهبان که وظیفه اش نظارت و تأیید صلاحیت نامزدها است بر چه مبنایی این کار را می کند؟ آیا هر نادانی که طرفدار ولی فقیه بود باید تأیید شود؟ آیا از میان جمعیت هفتاد میلیونی ایران تعداد ذوب شدگان در ولایت این قدر کم است؟ و آیا در بین افراد به قول خودشان ولایی و اصولگرا و... 100نفر آدم با سواد ( منظورم داشتن مدرک لیسانس و دکترا و... که با تقلب و پول و... برای خود دست و پا کرده اند نیست. منظور داشتن دانش و اطلاعات واقعی است) و آشنا به سیاست و قوانین و... آن وجود ندارد؟
پس باید به حال این مردم گریست که جماعتی چنین اندک و چنین بی سواد و بی رگ و بی غیرت بر سرشان مسلط گشته اند و هر چه می خواهند می کنند. می دزدند و می چاپند و می خورند و می برند.

همان وقتی که : شیخ قضل الله نوری نوکر اجنبی را شهید خواندند. کسی که قبرستان مسلمین را به کافران روسی به هفتصد و پنجاه تومان فروخت. (به قول مولانا: برعکس نهند نام زنگی کافور)
همان وقتی که : سرود ملی مان را عوض کردند و سرودی شد که در آن تنها چیزی که وجود ندارد نام «ایران» است.
همان وقتی که : "آب تلخ دریای مازندران" را به روسیه باج دادند که برایشان بمب اتمی بسازد و نساخت.
همان وقتی که : نام «خلیج فارس» به «خلیج العربی» تبدیل شد و دولت احمدی نژاد آن را محکوم نکرد.
همان وقتی که : احمدی نژاد رییس جمهور اسلامی مورد تأیید خامنه ای به عرب ها التماس کرد که در «کنفرانس سران کشورهای عرب» شرکت کند و حتی محلش نگذاشتند.
همان وقتی که : محمود احمدی نژاد ریاست دولت نهم پس از دوسال التماس و درخواست به عنوان دولت عربی در «شورای همکاری خلیج» (نه خلیج فارس) شرکت کرد و بیانیه ی پایانی آن را امضاء کرد، که در آن نوشته شده بود: " جزیره های سه گانه خلیج العربی یعنی تنبین، تنب کبیر و تنب صغیر (تنب بزرگ و کوچک) و ابوموسی متعلق به امارات متحده ی عربی است."
و ماده ی پایانی آن که درآن به صراحت قید شده است: " نام «خلیج فارس» یک نام جعلی است که دولت ایران از این نام مجعول استفاده می کند ورسمیت ندارد و نام صحیح آن «خلیج العربی» است که باید در تمام اسناد و مدارک رسمی قید شود و هیچ سندی با نام «خلیج فارس» معتبر نیست."
و احمدی نژاد را فقط با این شرط پذیرفتند که در این جلسه شرکت کند که این بیانیه و اساس نامه ی ده ماده ای را تأیید کند و پس از این که مفاد آن را تأیید کرد حاضر شدند که او را تنها به عنوان میهمان و ناظر در این شورا بپذیرند. و هنگام شرکت در جلسه هم اساس نامه و بیانیه ی ده ماده ای را امضاء کند.
همان وقتی که : در بازی های آسیایی دوحه (قطر) هنگامی که احمدی نژاد در مراسم افتتاحیه شرکت کرد و کاروان ایران وارد شد. بلندگوهای ورزشگاه اعلام کردند: "کاروان ورزشی «جمهوری عربی ایران» وارد می شود." و رییس جمهور منتصب ولی فقیه، با لبخندی ملیح، از این نام استقبال کرد و هیچ واکنشی نشان نداد. هیچ حرکتی هم به عنوان اعتراض انجام نداد و حتی در روزهای بعد از آن هم هیچ کدام از رسانه های حکومتی و دولتی و ولایتی و فقاهتی و... تا این لحظه هیچ سخنی از آن به میان نیاورده اند. در صورتی که در همان سال وقتی در مسابقه ی تکواندو، «هادی ساعی» مدال طلا گرفت و در سالن به جای پخش سرود جمهوری اسلامی سرود «ای ایران» را پخش کردند. زمین و زمان را به هم دوختند و از رییس جمهور گرفته تا وزیر خارجه و سخنگوی وزارت خارجه و سفیر جمهوری اسلامی در آن کشور و صدا و سیما و روزنامه کیهان و... همه رنگ لبو شده و رگهای گردنشان از گردن کلفتشان بیرون زد و حنجره و همه جایشان را پاره کردند که " این چه فاجعه ای است اتفاق افتاده" به طوری که مسئولان برگزاری مسابقه ها و آن کشور فردای آن روز عذر خواهی رسمی کردند و اعلام نمودند اشتباه شده و این سرود در آرشیوشان موجود بوده است و چون سرود ملی «جمهوری اسلامی» هر از چندگاهی تغییر می کند و عوض می شود، آنها گیج شده اند و نمی دانسته اند کدام سرود را باید پخش کنند.
همان وقتی که : «سید حسن نصرالله» را کردند، «نواده ی روح الله».
همان وقتی که : چفیه بر گردن کوروش بزرگ پایه گذار تمدن پارسی و تمدن بشری و حقوق بشر انداختند باید به خودمان می آمدیم و سستی کردیم. کک مان نگزید.
همان وقتی که : دم از «مکتب اسلامی» و «مکتب ایرانی» زدند و یکی به نعل زدند و یکی به میخ.
همان وقتی که : در بازیهای آسیایی چین در نقشه ایران به جای خلیج فارس نوشتند: خلیج ع.ر.ب
همان وقتی که : ....

آن وقت باید کلاهمان را بالاتر می گذاشتیم و نگذاشتیم.
ان وقت باید کک مان می گزید و نگزید.
آن وقت باید رگ مان می جنبید و نجنبید.
آن وقت باید تکان می خوردیم و نخوردیم.
آن وقت باید فریاد می زدیم و صدایمان در نیامد.
آن وقت باید....

اما مورد دوم جوش و خروش جوانان به ویژه در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی و اعتراض گسترده به این سخنان است. این سخنان باعث شد ایرانیان به خود آیند و یک بار دیگر نشان دهند که میهن پرستند و هیچ چیزی را با ایران عوض نمی کنند. در جنگ هشت ساله برای میهن شان جنگیدند و ارتش عراق و بعثی ها را نابود کردند و فداکاری ها و جان فشانی هایشان به خاطر میهن شان بوده است و نه مکتب و مذهب شان. چرا که عراقی ها هم مسلمان بودند. و در عین حال ما تعداد بسیار زیادی شهید و اسیر و جانباز داریم که غیر مسلمانند و مسیحی و ارمنی و آسوری و زرتشتی و یهودی هستند که به طور حتم و 100% برای اسلام نجنگیدند و اسیر و مجروح نشدند.
این اتفاق فرخنده را به فال نیک می گیریم و شادیم و خرسند که باعث شد به خود بیاییم و دوباره یکپارچه و یک صدا فریاد بزنیم : «پاینده ایران».از فرهنگ و تمدن ایران دفاع کنیم و همین که تمدن ایران را در مقابل تمدن اسلامی قرار داده اند نشان می دهد که ما اصلا چیزی به نامن تمدن اسلامی نداریم و هرچه که بوده است تمدن و دانش و فرهنگ ایران بوده که خلفای اسلامی و عباسی و... حکومت و دانش و تمدن اسلام را بر روی آن بنا کردند و پایه های محکم و ریشه دار و سترگ تمدن ایران باعث شد اسلام دارای فرهنگ و مدرسه و... بشود. اروپاییان مقصر نیستند چرا که آنها در آن زمان دوران توحش خود را می گذراندند و حتی تمدن یونان و علم و دانش یونان باستان را فراموش کرده بودند و بعد تازه نوشته های افلاطون و ارسطو و... را به زبان عربی از مسلمانان یاد گرفتند. به همین علت هم تصور کردند اینها محصول مسلمانان است. چون به زبان عربی بود. حتی کتاب «الجبر و المقابله» خیام نیشابوری را به زبان عربی در جنگهای صلیبی به دستشان افتاد و آن را ترجمه کردند و شد زیربنای ریاضیات آنها. پس گناه از فرنگی ها و غربی ها نیست. گناه از خود ماست که کوتاهی کردیم و از میراث خود دفاع نکرده ایم و از داشته هایمان پاسداری نکرده ایم و به آنها چوب حراج زده ایم و بذل و بخشش کرده ایم. اما دیگران با چنگ و دندان به کوچکترین میراث تاریخی و فرهنگی خود چسبیده اند و از آن دفاع می کنند. «مولوی» و «پور سینا» (ابن سینا) و «خیام» و «نظامی» و «بیرونی» و «شیخ بهایی» و... را به نام خود می کنند و ما اند خم یک کوچه ایم.
دور نیست زمانی که ببینیم «فردوسی» هم دارای پاسپورت «روسی» شده و «کوروش» و «داریوش» هم یونانی.

یک نکته :
سخنان «سید حسن نصرالله» که در حال حاضر منتشر شده است و توهینی است آشکار به ایران و ایرانیان و فرهنگ و تمدن و دانش پارسی. تقریباً با شعار «سید حسن نصرالله *** نواده ی روح الله» هم زمان است و در همان زمان هم اقای کدیور فرمودند: مردم ایران نگفتند: «نه غزه، نه لبنان *** جانم فدای ایران» و شعار « هم غزه، هم لبنان *** هر دو فدای ایران» را هم ایرانیان سر ندادند. بلکه ایرانی ها گفتند و می گویند: « هم غزه؛ هم لبنان *** جانم فدای ایران». (یعنی دو شعار را ترکیب کردند)
به نظر شما این سه واقعه تصادفی است؟ و آیا ارتباطی میان این اظهارات وجود ندارد؟
خیلی خوشحال می شویم نظر دوستان و هم میهنان گرامی را در این مورد بدانیم. منتظر نظرهای روشن گرانه و افشا گرانه ی شما هستیم.

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

اسماعیل خویی : رباعی (13) حکومت شیخ

با نام طهـــــارت و نِجـــاسَت باشد
که ش برهمه کارها ریاست باشد:
شیــخ است و حکومتِ خَلا بُنیادش
معجـــــونی از دین و سیاست باشد

مدرسه علوی، فیزیک و شیمی با طعم فقه

شاید پیدا‌کردن ارتباط بین این اسامی برای خیلی از ما سخت باشد، «عبدالکریم‌ سروش»، «محمدرضا‌ شریفی‌نیا»، «مهدی‌ابریشم‌چی» و «محمد‌حیاتی» (از سران سازمان‌مجاهدین‌خلق)، «حسین‌ صفار‌هرندی»، «سعید‌ ابوطالب» (کارگردان سینما)، «محمد‌ اصفهانی» (خواننده)، «غلام‌علی ‌حداد‌عادل»، «احمد ‌مسجد‌جامعی» (وزیر ارشاد دولت محمد‌خاتمی)، «سید ‌مجتبا‌ واحدی» (سردبیر سابق روزنامه‌ی آفتاب ‌یزد)، «سید ‌مجتبا‌ خامنه‌ای» (فرزند رهبر جمهوری ‌اسلامی‌ ایران)، «بهرام ‌شفیع» (گزارش‌‌گر‌ ورزشی)، «کمال‌ خرازی» (وزیر ‌امور‌خارجه‌ی دولت «محمد‌خاتمی») البته صدها نام‌ آشنای دیگر نیز جا مانده است. اینان تمامی از درس‌آموختگان «مدرسه‌ی‌ علوی» هستند، یکی از نخستین و مشهورترین مدارس مذهبی ایران.
ورود مدرنیته به ایران پیامدهای متعددی داشت و یکی از مشهودترین آن‌ها عقب‌ماندگی علمی، فرهنگی و سیاسی قشر مذهبی بود. آن‌ها احساس می‌کردند که هر چه ابعاد حضور مدرنیسم و تکنولوژی در جامعه‌ی ایران وسیع‌تر می‌شود، از دامنه‌ی حضورشان در لایه‌های بالای تصمیم‌گیری سیاسی و اجتماعی کاسته می‌شود. در تهران دهه‌های بیست و سی شمسی مدرسه‌هایی هم‌چون «البرز»، «هدف» و «خوارزمی» با جذب فرزندان طبقات مرفه جدید و متوسط تحصیل‌کرده و با روی‌کردی به تمامی غربی و مدرن و با تاکید بر ملی‌گرایی مشغول به کار بودند، که با موفقیت در کارشان توانسته بودند تربیت‌شدگان خویش را در حوزه‌های مختلف هم‌چون سیاست، هنر، اقتصاد و فرهنگ وارد هرم قدرت و تاثیرگذاری جامعه کنند.
بدین علت بود که لزوم ایجاد مدارس آموزشی مدرن به سبک غربی ولی با گرایش کاملن مذهبی که علوم جدید را در کنار علوم قدیمه‌ی مذهبی آموزش دهند در میان قشر مذهبی‌سنتی درک شد و این اندیشه سنگ بنایی شد برای ایجاد مدارسی از این نوع. سیاست آموزشی در این مدارس به گونه‌ای بود که در علوم دینی معلم‌هایی به کار گمارده شوند که در عین حال که دانش‌آموخته‌ی حوزه‌های سنتی علمیه هستند با علوم انسانی غربی هم ناآشنا نباشند. از سوی دیگر برای آموزش علوم جدید هم‌چون ریاضی، فیزیک و شیمی مدرسینی برگزیده شوند که با وجود تخصص در این‌گونه رشته‌ها به کارآمدی دین در دنیای مدرن و عدم تضاد علم و دین پایبند باشند.
در چنین شرایط، دیدگاه و روی‌کردی، مدرسه‌ی علوی که از نامش نیز وابستگی و گرایش فکری‌اش نمایان بود به‌وسیله «علی‌اصغر‌ کرباسچیان» در سال ۱۳۳۵ پایه‌گذاری شد و بعد «رضا‌ روزبه» و «شیخ‌هادی‌ تهرانی» (معروف به حاج‌مقدس) به مسوولان مدرسه اضافه شدند. در واقع کرباسچیان مورد تایید حوزویان، هادی‌ تهرانی از معتمدان بازار و تامین‌کننده مالی و روزبه که تحصیل‌کرده‌ی فیزیک بود به نمایندگی از متدینان‌ دانش‌آموخته‌ی‌ علوم‌ جدید در این مجموعه حضور داشتند. دانش‌آموزان این مدرسه را بیش‌تر فرزندان بازاریان متمولی تشکیل می‌دادند که از فرستادن فرزندان خود به مدارس جدید به سبک غربی هراس داشتند، ترسی از سر زدوده شدن باورهای دینی و سنتی. این مدرسه در شرایطی وارد کارزار رقابت علمی با مدارس مشهوری چون «البرز»، «خوارزمی» و «هدف» شد که تا قبل از آن هیچ کس به امید موفقیت و درخشش علمی و ورود به مدارج بالای دانش‌گاهی فرزندان خود را روانه مدارس مذهبی نمی‌کرد، اما علوی قصد داشت تا شاگردانی تربیت کند که بتوانند برای ورود و تحصیل در مقاطع بالای تحصیلی با دانش‌آموختگان مدارس مدرن رقابت کنند. با این روی‌کرد مدیران این مرکز آموزشی سعی می‌کردند تا حد امکان شاگردانشان را از ورود به کشمکش‌ها و فعالیت‌های سیاسی باز دارند کاری که می‌توان به جرات گفت که در دهه‌ی اول به‌طور کامل در آن موفق بودند.
شرایط در دهه دوم کاری آنان یک‌سر متفاوت بود، وقایع پس از خرداد ۱۳۴۲، روابط پنهان و آشکار دانش‌آموزان و برخی مدرسان این مجموعه با «انجمن حجتیه‌مهدویه» یا همان « انجمن ضد‌بهایت» و حضور تعدادی از متدینان تحصیل‌کرده هم‌چون «یداله سحابی» و «مهدی‌ بازرگان» در فعالیت‌های سیاسی، باعث شد برخی از دانش‌آموزان این مدرسه نیز به تدریج وارد فعالیت‌های سیاسی شوند. با تمام این مشکلات باز هم اداره‌کنندگان این مرکز توانستند با حفظ فاصله‌ی خود از بازی‌ها و درگیری‌های سیاسی روز از دچار شدن این مدرسه به سرنوشت دیگر مدرسه‌های مذهبی هم‌چون «رفاه» و «کمال» که توسط حکومت تعطیل شده بودند، جلوگیری به‌عمل آورند.
این مدرسه با سخت‌گیری‌های آموزشی در دو حیطه‌ی شعایر‌مذهبی و دروس‌نوین توانست تعدادی فراوانی از فارغ‌التحصیلان خود را به رشته‌هایی هم‌چون مهندسی و پزشکی بفرستد که بعدها از ارکان حکومتی شدند، که این مدرسه اگر نگوییم مخالف ایجاد آن بود تلاش زیادی هم برای شکل‌گیری آن نکرده بود. پس از تشکیل جمهوری‌اسلامی و با ایجاد دولت موقت، گرچه غالب افراد آن‌را اشخاصی مانند اعضای «نهضت‌آزادی» تشکیل می‌دادند که گرایشات مذهبی روشنی داشتند، اما عدم اعتقاد آن‌ها برای استفاده از دستورات فقهی و حکومتی اسلام در اداره جامعه، به مذاق روحانیان سنتی و انقلابیون چپ خوش نیامد و زمینه‌های سقوط آن‌ها فراهم و پس از مدتی به تدریج از تمامی مناسب دولتی کنار گذاشته شدند.
در این دوره بود که با ایجاد خلا مدیریتی و نبود مدیران لازم برای اداره جامعه، زمینه برای حضور دانش‌آموختگان دیروز مدرسه‌ی علوی که بیش‌ترشان امروز فارغ‌التحصیلان دانش‌گاه‌های آمریکایی و اروپایی بودند، فراهم شد و آنان یکی پس از دیگری در مناسب سیاسی و فرهنگی کار را به‌دست گرفتند. که از این میان می‌توان به افرادی هم‌چون «حسن‌ غفوری‌فرد»، «عبد‌الکریم‌ سروش»، «کمال‌خرازی»، «محمدعلی‌ نجفی»، «محمد‌ نهاوندیان»، «محمود‌ قندی» و «محمد‌مهدی‌ مفتح» اشاره کرد. گرچه که بسیاری از این نام‌ها هم‌چون دکتر سروش خود بعدها از منتقدان نظام جمهوری‌اسلامی و روش‌های مدیریتی آن بر مبنای شریعت شدند.
پس از دهه‌ی نخست انقلاب و با به چالش‌کشیده شدن جدی نظریه اسلام حکومتی و سست شدن اندیشه توانایی فقه در اداره‌ی جامعه، حتا از سوی مذهبی‌ها، فلسفه‌ی وجود و ایجاد چنین مدارسی زیر سوال رفت و از محبوبیت آن‌ها در جامعه به شدت کاسته شد و این موسسات را از رونق انداخت. حال باید دید که طرف‌داران چنین اندیشه‌ای یعنی تربیت افراد مذهبی در سیستمی گل‌خانه‌ای و با تربیت‌های خاص دینی با شکست نظریه‌‌هایشان چه جای‌گزین تازه‌ای برای آن در جامعه‌ی‌جوان و رو به تحول ایران خواهند داشت.