۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

سفرنامه قم ولی فقیه

شهر قم چراغان شد، تا رود به مهمانی
شاه و قبلۀ عالم، سیّد خراسانی
طیّ حرکتی خودجوش، خون به جویها جاری
زیر تیغ سالوسان، برّه های قربانی
عدّه ای پی ماشین، در گناه بی لذ ّت
شیشه ها و در بوسند، درطواف نادانی
دست رشوه ای در جیب، تا خرد هزاران گوش
یک بلند گو دارد، می کند سخنرانی
حملۀ پیامک ها، بر روان مردم شهر
تا به رهبری پوشند، جامه های سلطانی
گرتو را نصیبی از، تابش ولایت بود
لازمت نمی آمد، این همه چراغانی
شاعران درباری، خون به شعر می شویند
هر یکی پی صله ای، در صف غزلخوانی
بر لب مراجع هم، قفل عافیت پیدا
پرچم تقیّه بدست، آه از این مسلمانی
همّت مضاعف پول، حملۀ دمادم تیغ
اینچنین ولایت جور، برتو باد ارزانی

جعل نام خلیج فارس توهين بزرگ به ايران در افتتاحيه بازيهای آسيايی

توهين بزرگ به ايران در افتتاحيه بازيهاي آسيايي. در بخشي از مراسم افتتاحيه بازي هاي آسيايي در گوانگجوي چين از نام جعلي خليج ع ر ب به جاي خليج فارس استفاده شد.
در بخشي از مراسم افتتاحيه بازي هاي آسيايي در شهر گوانگجوي چين كه در حوالي رودخانه پرل در حال برگزاري است، يك كشتي كه به صورت نمادين در آب هاي اين رودخانه در جريان بود، پس از قرار گرفتن در امواج سهمگين به جزاير مختلفي رسيد كه به يكباره نمايشگرهاي محل برگزاري نام خليج فارس را به صورت جعلي خليج ع رب عنوان كردند.

عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد...! (لجن پراکنی های سید حسن نصرالله جاسوس دوجانبه)

همان روزی که عده ای جاهل و نادان شعار «سید حسن نصرالله *** نواده ی روح الله» را سر دادند، مقاله ای نوشتم و خطرات این حرکت و تفکری که پشت این ماسک به قول خودشان «عدالت طلبی» پنهان شده است را گوش زد کردم.
سید حسن نصرالله ، این تروریست بین المللی تنها به ترور حریری و هم رزمان سابق و فعلی خود بسنده نمی کند. ایشان پا را از این نیز فراتر گذاشته و به ترور شخصیتی و ترور فرهنگی و ترور تاریخ هم روی آورده است و کار را به جایی رسانده که ایران را فاقد تمدن نامیده و ایرانیان را وامدار تمدن اسلام می داند. این سخن از سید حسن نصرالله بعید نیست زیرا که نه از تاریخ آگاهی دارد و نه حتی در مغز کوچکش می گنجد که ایرانیان پایه گذار بیش از نیمی از تمدن و فرهنگ جهان بوده و هستند. حتی فرهنگ و تمدن یونان و چین هم ریشه در فرهنگ و دانش و تمدن ایران دارد. اما به قول جوانان امروزی : «حرف که مالیات ندارد!» و قدیمی ترها که می گفتند: «از حرف زدن که آدم حنّاق نمی گیرد».
در این نوشتار قصد ندارم درباره ی سخنان حسن خنگ الله توضیح دهم و سخنان او را تقسیر کرده و محکوم کنم. و یا ثابت کنم که او فردی بی سواد، بدون دانش، دروغ گو و عوام فریب است. حتی قصدم دفاع از فرهنگ ایران نیست. تنها می خواهم دو مورد را یادآوری کنم تا بتوانیم از این سخن بهره برداری مثبت کنیم و اسلحه را به روی خودشان برگردانیم.
نخست این که به چه دلیل ایشان و کسانی مانند سید حسن نصرالله به خود اجازه می دهند که دروغهایی چنین آشکار بگویند و به راحتی تاریخ را تحریف کنند.
این مسئله دلایل بسیاری دارد.
هنگامی که نمایندگان مجلس شوربای اسلامی ( مجلس به اصطلاح شورا) که نمایندگان مردم ایران هستند و موظف به حفظ منافع این کشور بوده و برای آن قسم خورده اند. به خود اجازه دادند که پرچم گروه تروریستی به نام حزب الله لبنان را در مجلس شورای آخوندی روی میزهایشان بگذارند و هرکدام از به اصطلاح نمایندگان برای خود شیرینی و چاپلوسی بیشتر سعی می کردند در این کار از یکدیگر پیشی گرفته و جلو بزنند. ما به امثال سید حسن نصرالله اجازه دادیم که تاریخ و فرهنگ و دانش ما را زیر سؤال برده و همه را منکر شوند.
نمایندگان بی سواد مجلس شوربای آخوندی حتی الفبای سیاست و علوم سیاسی را هم نمی دانند و بلد نیستند. حقوق بین الملل و قواعد دیپلماتیک را که فکر کنم حتی به گوششان هم نرسیده است و شاید اصلا نمی دانند چنین قوانینی هم وجود دارد. واقعا جای تأسف است و من در عجبم که واقعا مردم اینها را انتخاب کرده اند؟ اگر این طور است بر چه مبنایی مردم به اینان رأی داده اند؟ شورای نگهبان که وظیفه اش نظارت و تأیید صلاحیت نامزدها است بر چه مبنایی این کار را می کند؟ آیا هر نادانی که طرفدار ولی فقیه بود باید تأیید شود؟ آیا از میان جمعیت هفتاد میلیونی ایران تعداد ذوب شدگان در ولایت این قدر کم است؟ و آیا در بین افراد به قول خودشان ولایی و اصولگرا و... 100نفر آدم با سواد ( منظورم داشتن مدرک لیسانس و دکترا و... که با تقلب و پول و... برای خود دست و پا کرده اند نیست. منظور داشتن دانش و اطلاعات واقعی است) و آشنا به سیاست و قوانین و... آن وجود ندارد؟
پس باید به حال این مردم گریست که جماعتی چنین اندک و چنین بی سواد و بی رگ و بی غیرت بر سرشان مسلط گشته اند و هر چه می خواهند می کنند. می دزدند و می چاپند و می خورند و می برند.

همان وقتی که : شیخ قضل الله نوری نوکر اجنبی را شهید خواندند. کسی که قبرستان مسلمین را به کافران روسی به هفتصد و پنجاه تومان فروخت. (به قول مولانا: برعکس نهند نام زنگی کافور)
همان وقتی که : سرود ملی مان را عوض کردند و سرودی شد که در آن تنها چیزی که وجود ندارد نام «ایران» است.
همان وقتی که : "آب تلخ دریای مازندران" را به روسیه باج دادند که برایشان بمب اتمی بسازد و نساخت.
همان وقتی که : نام «خلیج فارس» به «خلیج العربی» تبدیل شد و دولت احمدی نژاد آن را محکوم نکرد.
همان وقتی که : احمدی نژاد رییس جمهور اسلامی مورد تأیید خامنه ای به عرب ها التماس کرد که در «کنفرانس سران کشورهای عرب» شرکت کند و حتی محلش نگذاشتند.
همان وقتی که : محمود احمدی نژاد ریاست دولت نهم پس از دوسال التماس و درخواست به عنوان دولت عربی در «شورای همکاری خلیج» (نه خلیج فارس) شرکت کرد و بیانیه ی پایانی آن را امضاء کرد، که در آن نوشته شده بود: " جزیره های سه گانه خلیج العربی یعنی تنبین، تنب کبیر و تنب صغیر (تنب بزرگ و کوچک) و ابوموسی متعلق به امارات متحده ی عربی است."
و ماده ی پایانی آن که درآن به صراحت قید شده است: " نام «خلیج فارس» یک نام جعلی است که دولت ایران از این نام مجعول استفاده می کند ورسمیت ندارد و نام صحیح آن «خلیج العربی» است که باید در تمام اسناد و مدارک رسمی قید شود و هیچ سندی با نام «خلیج فارس» معتبر نیست."
و احمدی نژاد را فقط با این شرط پذیرفتند که در این جلسه شرکت کند که این بیانیه و اساس نامه ی ده ماده ای را تأیید کند و پس از این که مفاد آن را تأیید کرد حاضر شدند که او را تنها به عنوان میهمان و ناظر در این شورا بپذیرند. و هنگام شرکت در جلسه هم اساس نامه و بیانیه ی ده ماده ای را امضاء کند.
همان وقتی که : در بازی های آسیایی دوحه (قطر) هنگامی که احمدی نژاد در مراسم افتتاحیه شرکت کرد و کاروان ایران وارد شد. بلندگوهای ورزشگاه اعلام کردند: "کاروان ورزشی «جمهوری عربی ایران» وارد می شود." و رییس جمهور منتصب ولی فقیه، با لبخندی ملیح، از این نام استقبال کرد و هیچ واکنشی نشان نداد. هیچ حرکتی هم به عنوان اعتراض انجام نداد و حتی در روزهای بعد از آن هم هیچ کدام از رسانه های حکومتی و دولتی و ولایتی و فقاهتی و... تا این لحظه هیچ سخنی از آن به میان نیاورده اند. در صورتی که در همان سال وقتی در مسابقه ی تکواندو، «هادی ساعی» مدال طلا گرفت و در سالن به جای پخش سرود جمهوری اسلامی سرود «ای ایران» را پخش کردند. زمین و زمان را به هم دوختند و از رییس جمهور گرفته تا وزیر خارجه و سخنگوی وزارت خارجه و سفیر جمهوری اسلامی در آن کشور و صدا و سیما و روزنامه کیهان و... همه رنگ لبو شده و رگهای گردنشان از گردن کلفتشان بیرون زد و حنجره و همه جایشان را پاره کردند که " این چه فاجعه ای است اتفاق افتاده" به طوری که مسئولان برگزاری مسابقه ها و آن کشور فردای آن روز عذر خواهی رسمی کردند و اعلام نمودند اشتباه شده و این سرود در آرشیوشان موجود بوده است و چون سرود ملی «جمهوری اسلامی» هر از چندگاهی تغییر می کند و عوض می شود، آنها گیج شده اند و نمی دانسته اند کدام سرود را باید پخش کنند.
همان وقتی که : «سید حسن نصرالله» را کردند، «نواده ی روح الله».
همان وقتی که : چفیه بر گردن کوروش بزرگ پایه گذار تمدن پارسی و تمدن بشری و حقوق بشر انداختند باید به خودمان می آمدیم و سستی کردیم. کک مان نگزید.
همان وقتی که : دم از «مکتب اسلامی» و «مکتب ایرانی» زدند و یکی به نعل زدند و یکی به میخ.
همان وقتی که : در بازیهای آسیایی چین در نقشه ایران به جای خلیج فارس نوشتند: خلیج ع.ر.ب
همان وقتی که : ....

آن وقت باید کلاهمان را بالاتر می گذاشتیم و نگذاشتیم.
ان وقت باید کک مان می گزید و نگزید.
آن وقت باید رگ مان می جنبید و نجنبید.
آن وقت باید تکان می خوردیم و نخوردیم.
آن وقت باید فریاد می زدیم و صدایمان در نیامد.
آن وقت باید....

اما مورد دوم جوش و خروش جوانان به ویژه در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی و اعتراض گسترده به این سخنان است. این سخنان باعث شد ایرانیان به خود آیند و یک بار دیگر نشان دهند که میهن پرستند و هیچ چیزی را با ایران عوض نمی کنند. در جنگ هشت ساله برای میهن شان جنگیدند و ارتش عراق و بعثی ها را نابود کردند و فداکاری ها و جان فشانی هایشان به خاطر میهن شان بوده است و نه مکتب و مذهب شان. چرا که عراقی ها هم مسلمان بودند. و در عین حال ما تعداد بسیار زیادی شهید و اسیر و جانباز داریم که غیر مسلمانند و مسیحی و ارمنی و آسوری و زرتشتی و یهودی هستند که به طور حتم و 100% برای اسلام نجنگیدند و اسیر و مجروح نشدند.
این اتفاق فرخنده را به فال نیک می گیریم و شادیم و خرسند که باعث شد به خود بیاییم و دوباره یکپارچه و یک صدا فریاد بزنیم : «پاینده ایران».از فرهنگ و تمدن ایران دفاع کنیم و همین که تمدن ایران را در مقابل تمدن اسلامی قرار داده اند نشان می دهد که ما اصلا چیزی به نامن تمدن اسلامی نداریم و هرچه که بوده است تمدن و دانش و فرهنگ ایران بوده که خلفای اسلامی و عباسی و... حکومت و دانش و تمدن اسلام را بر روی آن بنا کردند و پایه های محکم و ریشه دار و سترگ تمدن ایران باعث شد اسلام دارای فرهنگ و مدرسه و... بشود. اروپاییان مقصر نیستند چرا که آنها در آن زمان دوران توحش خود را می گذراندند و حتی تمدن یونان و علم و دانش یونان باستان را فراموش کرده بودند و بعد تازه نوشته های افلاطون و ارسطو و... را به زبان عربی از مسلمانان یاد گرفتند. به همین علت هم تصور کردند اینها محصول مسلمانان است. چون به زبان عربی بود. حتی کتاب «الجبر و المقابله» خیام نیشابوری را به زبان عربی در جنگهای صلیبی به دستشان افتاد و آن را ترجمه کردند و شد زیربنای ریاضیات آنها. پس گناه از فرنگی ها و غربی ها نیست. گناه از خود ماست که کوتاهی کردیم و از میراث خود دفاع نکرده ایم و از داشته هایمان پاسداری نکرده ایم و به آنها چوب حراج زده ایم و بذل و بخشش کرده ایم. اما دیگران با چنگ و دندان به کوچکترین میراث تاریخی و فرهنگی خود چسبیده اند و از آن دفاع می کنند. «مولوی» و «پور سینا» (ابن سینا) و «خیام» و «نظامی» و «بیرونی» و «شیخ بهایی» و... را به نام خود می کنند و ما اند خم یک کوچه ایم.
دور نیست زمانی که ببینیم «فردوسی» هم دارای پاسپورت «روسی» شده و «کوروش» و «داریوش» هم یونانی.

یک نکته :
سخنان «سید حسن نصرالله» که در حال حاضر منتشر شده است و توهینی است آشکار به ایران و ایرانیان و فرهنگ و تمدن و دانش پارسی. تقریباً با شعار «سید حسن نصرالله *** نواده ی روح الله» هم زمان است و در همان زمان هم اقای کدیور فرمودند: مردم ایران نگفتند: «نه غزه، نه لبنان *** جانم فدای ایران» و شعار « هم غزه، هم لبنان *** هر دو فدای ایران» را هم ایرانیان سر ندادند. بلکه ایرانی ها گفتند و می گویند: « هم غزه؛ هم لبنان *** جانم فدای ایران». (یعنی دو شعار را ترکیب کردند)
به نظر شما این سه واقعه تصادفی است؟ و آیا ارتباطی میان این اظهارات وجود ندارد؟
خیلی خوشحال می شویم نظر دوستان و هم میهنان گرامی را در این مورد بدانیم. منتظر نظرهای روشن گرانه و افشا گرانه ی شما هستیم.

۱۳۸۹ آبان ۱۹, چهارشنبه

اسماعیل خویی : رباعی (13) حکومت شیخ

با نام طهـــــارت و نِجـــاسَت باشد
که ش برهمه کارها ریاست باشد:
شیــخ است و حکومتِ خَلا بُنیادش
معجـــــونی از دین و سیاست باشد

مدرسه علوی، فیزیک و شیمی با طعم فقه

شاید پیدا‌کردن ارتباط بین این اسامی برای خیلی از ما سخت باشد، «عبدالکریم‌ سروش»، «محمدرضا‌ شریفی‌نیا»، «مهدی‌ابریشم‌چی» و «محمد‌حیاتی» (از سران سازمان‌مجاهدین‌خلق)، «حسین‌ صفار‌هرندی»، «سعید‌ ابوطالب» (کارگردان سینما)، «محمد‌ اصفهانی» (خواننده)، «غلام‌علی ‌حداد‌عادل»، «احمد ‌مسجد‌جامعی» (وزیر ارشاد دولت محمد‌خاتمی)، «سید ‌مجتبا‌ واحدی» (سردبیر سابق روزنامه‌ی آفتاب ‌یزد)، «سید ‌مجتبا‌ خامنه‌ای» (فرزند رهبر جمهوری ‌اسلامی‌ ایران)، «بهرام ‌شفیع» (گزارش‌‌گر‌ ورزشی)، «کمال‌ خرازی» (وزیر ‌امور‌خارجه‌ی دولت «محمد‌خاتمی») البته صدها نام‌ آشنای دیگر نیز جا مانده است. اینان تمامی از درس‌آموختگان «مدرسه‌ی‌ علوی» هستند، یکی از نخستین و مشهورترین مدارس مذهبی ایران.
ورود مدرنیته به ایران پیامدهای متعددی داشت و یکی از مشهودترین آن‌ها عقب‌ماندگی علمی، فرهنگی و سیاسی قشر مذهبی بود. آن‌ها احساس می‌کردند که هر چه ابعاد حضور مدرنیسم و تکنولوژی در جامعه‌ی ایران وسیع‌تر می‌شود، از دامنه‌ی حضورشان در لایه‌های بالای تصمیم‌گیری سیاسی و اجتماعی کاسته می‌شود. در تهران دهه‌های بیست و سی شمسی مدرسه‌هایی هم‌چون «البرز»، «هدف» و «خوارزمی» با جذب فرزندان طبقات مرفه جدید و متوسط تحصیل‌کرده و با روی‌کردی به تمامی غربی و مدرن و با تاکید بر ملی‌گرایی مشغول به کار بودند، که با موفقیت در کارشان توانسته بودند تربیت‌شدگان خویش را در حوزه‌های مختلف هم‌چون سیاست، هنر، اقتصاد و فرهنگ وارد هرم قدرت و تاثیرگذاری جامعه کنند.
بدین علت بود که لزوم ایجاد مدارس آموزشی مدرن به سبک غربی ولی با گرایش کاملن مذهبی که علوم جدید را در کنار علوم قدیمه‌ی مذهبی آموزش دهند در میان قشر مذهبی‌سنتی درک شد و این اندیشه سنگ بنایی شد برای ایجاد مدارسی از این نوع. سیاست آموزشی در این مدارس به گونه‌ای بود که در علوم دینی معلم‌هایی به کار گمارده شوند که در عین حال که دانش‌آموخته‌ی حوزه‌های سنتی علمیه هستند با علوم انسانی غربی هم ناآشنا نباشند. از سوی دیگر برای آموزش علوم جدید هم‌چون ریاضی، فیزیک و شیمی مدرسینی برگزیده شوند که با وجود تخصص در این‌گونه رشته‌ها به کارآمدی دین در دنیای مدرن و عدم تضاد علم و دین پایبند باشند.
در چنین شرایط، دیدگاه و روی‌کردی، مدرسه‌ی علوی که از نامش نیز وابستگی و گرایش فکری‌اش نمایان بود به‌وسیله «علی‌اصغر‌ کرباسچیان» در سال ۱۳۳۵ پایه‌گذاری شد و بعد «رضا‌ روزبه» و «شیخ‌هادی‌ تهرانی» (معروف به حاج‌مقدس) به مسوولان مدرسه اضافه شدند. در واقع کرباسچیان مورد تایید حوزویان، هادی‌ تهرانی از معتمدان بازار و تامین‌کننده مالی و روزبه که تحصیل‌کرده‌ی فیزیک بود به نمایندگی از متدینان‌ دانش‌آموخته‌ی‌ علوم‌ جدید در این مجموعه حضور داشتند. دانش‌آموزان این مدرسه را بیش‌تر فرزندان بازاریان متمولی تشکیل می‌دادند که از فرستادن فرزندان خود به مدارس جدید به سبک غربی هراس داشتند، ترسی از سر زدوده شدن باورهای دینی و سنتی. این مدرسه در شرایطی وارد کارزار رقابت علمی با مدارس مشهوری چون «البرز»، «خوارزمی» و «هدف» شد که تا قبل از آن هیچ کس به امید موفقیت و درخشش علمی و ورود به مدارج بالای دانش‌گاهی فرزندان خود را روانه مدارس مذهبی نمی‌کرد، اما علوی قصد داشت تا شاگردانی تربیت کند که بتوانند برای ورود و تحصیل در مقاطع بالای تحصیلی با دانش‌آموختگان مدارس مدرن رقابت کنند. با این روی‌کرد مدیران این مرکز آموزشی سعی می‌کردند تا حد امکان شاگردانشان را از ورود به کشمکش‌ها و فعالیت‌های سیاسی باز دارند کاری که می‌توان به جرات گفت که در دهه‌ی اول به‌طور کامل در آن موفق بودند.
شرایط در دهه دوم کاری آنان یک‌سر متفاوت بود، وقایع پس از خرداد ۱۳۴۲، روابط پنهان و آشکار دانش‌آموزان و برخی مدرسان این مجموعه با «انجمن حجتیه‌مهدویه» یا همان « انجمن ضد‌بهایت» و حضور تعدادی از متدینان تحصیل‌کرده هم‌چون «یداله سحابی» و «مهدی‌ بازرگان» در فعالیت‌های سیاسی، باعث شد برخی از دانش‌آموزان این مدرسه نیز به تدریج وارد فعالیت‌های سیاسی شوند. با تمام این مشکلات باز هم اداره‌کنندگان این مرکز توانستند با حفظ فاصله‌ی خود از بازی‌ها و درگیری‌های سیاسی روز از دچار شدن این مدرسه به سرنوشت دیگر مدرسه‌های مذهبی هم‌چون «رفاه» و «کمال» که توسط حکومت تعطیل شده بودند، جلوگیری به‌عمل آورند.
این مدرسه با سخت‌گیری‌های آموزشی در دو حیطه‌ی شعایر‌مذهبی و دروس‌نوین توانست تعدادی فراوانی از فارغ‌التحصیلان خود را به رشته‌هایی هم‌چون مهندسی و پزشکی بفرستد که بعدها از ارکان حکومتی شدند، که این مدرسه اگر نگوییم مخالف ایجاد آن بود تلاش زیادی هم برای شکل‌گیری آن نکرده بود. پس از تشکیل جمهوری‌اسلامی و با ایجاد دولت موقت، گرچه غالب افراد آن‌را اشخاصی مانند اعضای «نهضت‌آزادی» تشکیل می‌دادند که گرایشات مذهبی روشنی داشتند، اما عدم اعتقاد آن‌ها برای استفاده از دستورات فقهی و حکومتی اسلام در اداره جامعه، به مذاق روحانیان سنتی و انقلابیون چپ خوش نیامد و زمینه‌های سقوط آن‌ها فراهم و پس از مدتی به تدریج از تمامی مناسب دولتی کنار گذاشته شدند.
در این دوره بود که با ایجاد خلا مدیریتی و نبود مدیران لازم برای اداره جامعه، زمینه برای حضور دانش‌آموختگان دیروز مدرسه‌ی علوی که بیش‌ترشان امروز فارغ‌التحصیلان دانش‌گاه‌های آمریکایی و اروپایی بودند، فراهم شد و آنان یکی پس از دیگری در مناسب سیاسی و فرهنگی کار را به‌دست گرفتند. که از این میان می‌توان به افرادی هم‌چون «حسن‌ غفوری‌فرد»، «عبد‌الکریم‌ سروش»، «کمال‌خرازی»، «محمدعلی‌ نجفی»، «محمد‌ نهاوندیان»، «محمود‌ قندی» و «محمد‌مهدی‌ مفتح» اشاره کرد. گرچه که بسیاری از این نام‌ها هم‌چون دکتر سروش خود بعدها از منتقدان نظام جمهوری‌اسلامی و روش‌های مدیریتی آن بر مبنای شریعت شدند.
پس از دهه‌ی نخست انقلاب و با به چالش‌کشیده شدن جدی نظریه اسلام حکومتی و سست شدن اندیشه توانایی فقه در اداره‌ی جامعه، حتا از سوی مذهبی‌ها، فلسفه‌ی وجود و ایجاد چنین مدارسی زیر سوال رفت و از محبوبیت آن‌ها در جامعه به شدت کاسته شد و این موسسات را از رونق انداخت. حال باید دید که طرف‌داران چنین اندیشه‌ای یعنی تربیت افراد مذهبی در سیستمی گل‌خانه‌ای و با تربیت‌های خاص دینی با شکست نظریه‌‌هایشان چه جای‌گزین تازه‌ای برای آن در جامعه‌ی‌جوان و رو به تحول ایران خواهند داشت.

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه

نامه‌نگاری انیشتین با آیت‌اله بروجردی

این متن به نقل از سایت آیت‌اله بروجردی است. و هیچ‌گونه دخل و تصرفی نسبت به آن صورت نگرفته است:

«آلبرت انیشتین» در رساله‌ی پایانی عمر خود با عنوان‌: «دی ارکلرونگ»، یعنی: «بیانیه»، که در سال ۱۹۵۴ (۱۳۳۳خورشیدی) آن را در آمریکا و به آلمانی نوشته‌است، اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح می‌دهد و آن را کامل‌ترین و معقول‌ترین دین می‌داند. این رساله در حقیقت همان نامه‌نگاری محرمانه‌ی انیشتین با آیت‌اله بروجردی (فوت خورشیدی و ۱۹۶۱ میلادی) است که توسط مترجم‌های برگزیده‌ی شاه ایران و به‌صورت محرمانه صورت پذیرفته است.
انیشتین در این رساله نظریه «نسبیت» خو‌د را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از «نهج‌البلاغه» و بیش از همه «بحارالانوار» «علامه‌ی‌مجلسی» (که از عربی به انگلیسی و … توسط حمیدرضا پهلوی (فوت ۱۳۷۱ خورشیدی) و … ترجمه و تحت نظر آیت‌اله بروجردی شرح می‌شده، تطبیق داده و نوشته که هیچ‌جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر‌مغزی یافت نمی‌شود و تنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه پیچیده «نسبیت» را ارایه داده ولی اکثر دانش‌مندان نفهمیده‌اند. از آن جمله حدیثی است که علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی «پیامبر اکرم» نقل می‌کند که‌: «هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی می‌خورد و آن ظرف واژگون می‌شود. اما بعد از این که پیامبر اکرم از معراج جسمانی باز می‌گردند، مشاهده می‌کنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است …» انیشتین این حدیث را از گران‌بهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه‌ی «انبساط و نسبیت زمان» دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن می‌نویسد….
هم‌چنین انیشتین در این رساله «معاد جمسانی» را از راه فیزیکی اثبات می‌کند (علاوه بر قانون سوم نیوتون، عمل و عکس العمل .) او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول معروف «نسبیت ماده و انرژی» می‌داند: E=M.C2>>M=E:C2 یعنی اگر حتا بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.
انیشتین در این کتاب همواره از آیت‌اله بروجردی با احترام و بارها به لفظ «بروجردی بزرگ» و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ«حسابی عزیز» یاد کرده است.
۳۰۰۰۰۰۰ دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسور «ابراهیم مهدوی» (مقیم لندن) با کمک برخی از اعضا شرکت‌های اتومبیل بنز و فورد و .. از یک عتیقه‌دار یهودی بوده و دست‌خط انیشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خط‌شناسی رایانه‌ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است. هم‌اکنون این کتاب ارزشمند در حال ترجمه از آلمانی به پارسی، توسط دکتر «عیسا مهدوی» (برادر دکتر ابراهیم مهدوی) و توام با تحقیق و ارایه منابع مذکور در متن (توسط اینجانب) است و بسیاری از متن آن ترجمه و تحقیق فنی شده است. اصل نسخه این رساله اکنون جهت مسایل امنیتی به صندوق امانات سری لندن، بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی، سپرده شده و نگه‌داری می‌شود. توضیحات بیشتر و شماره ثبت آن را برای اطلاع خوانندگان در آغاز برگزیده این کتابچه ارایه خواهیم داد.
گزیده‌ای از آخرین رساله انیشتین « DIE ERKLARUN» (دی ارکلرونگ = بیانیه) ترجمه: دکتر عیسا مهدوی، تحقیق و پیشگفتار و پاورقی: اسکندر جهانگیری

پیش گفتار
در اوایل سال ۱۳۸۲ خورشیدی (۲۰۰۳میلادی) پروفسور ابراهیم مهدوی ( تولد ۱۳۱۰ خورشیدی ) – مقیم لندن پس از سفری به آمریکا و آلمان و فرانسه و دیدار با برخی سرمایه‌داران شرکت اتومبیل‌سازی «فورد» در آمریکا و «بنز» در آلمان و «کنکورد» در فرانسه و جلب رضایت برخی از اعضا آن‌ها جهت کمک مالی برای خریداری این رساله گران‌قیمت بالاخره موفق شدند قرار داد خرید آن را از یک عتیقه‌دار یهودی به امضا برسانند. بهای این رساله که همه‌ی آن به خط خود انیشتین است، سه میلیون دلار تمام شد که به این ترتیب سرشکن شده، پرداخت گردید:
۱/۰۰۰/۰۰۰ $ FORD به افتخار این که در آمریکا می‌زیست و نیز به افتخار «جان . اف. کندی» رییس‌جمهور آمریکا ( مقتول ۱۹۶۳ میلادی ) که در این رساله بارها انیشتین از وی نام برده و او را رییس جمهور آینده آمریکا دانسته است، حال آن که در ۱۹۵۴ میلادی ( سال نگارش این اثر ) هنوز ۷ سال به زمان انتخاب وی مانده بود! و این که از پیشگویی‌های انیشتین به شمار می‌رود نیز شاید سرنخ‌هایی از معمای حیرت‌انگیز ترور زنجیره‌ای خاندان «کندی» در این رساله موجود باشد که بتوانیم دریابیم چرا کندی کشته شد؟ راز این معما کجاست؟ چرا خانواده او نیز قربانی شدند؟ و چرا … ؟
۵۰۰/۰۰۰ $ : CONCORDE به افتخار جناب لاوازیه ( مقتول ۱۷۹۴ میلادی در انقلاب یا شورش فرانسه ) و نیز قانون بقای ماده او که در این رساله بارها یاد شده است.
۵۰۰/۰۰۰ $: TITANICبه یاد بود کشته‌شدگان حادثه اندوه‌بار کشتی «تایتانیک» انگلیسی و نیز الکساندر فلمینگ انگلیسی (فوت ۱۹۵۵میلادی)، کاشف پنی‌سیلین و از یاری‌کنندگان انیشتین در نگارش این رساله‌، بخش‌هایی که مربوط به اسرار علم پزشکی و زیست‌شناسی و داروشناسی آن می‌شود.
شخصیت‌های اصلی این رساله‌: آلبرت انیشتین (فوت مشکوک ۱۹۵۵ میلادی)، الکساندر فلمینگ (فوت ۱۹۵۵میلادی)، آیت‌اله سید‌حسین بروجردی (فوت ۱۹۶۱میلادی)، نیلز بور (بوهر) شیمی‌دان و فیزیک‌دان دانمارکی که او نیز با انیشتین در نگارش این اثر هم‌کاری می‌کرد (فوت ۱۹۶۲میلادی)، جان . اف . کندی ( مقتول ۱۹۶۳میلادی)، علی‌رضا پهلوی (مترجم و رابط ) (کشته شده بر اثر سقوط هواپیما توسط عناصر سازمان «کا. گ. ب» شوروی در ۱۹۵۴م (= ۱۳۳۳ خورشیدی – سال نگارش این رساله)، حمیدرضا پهلوی (مترجم و رابط فوت ۱۳۷۱ ش = ۱۹۹۲م ) که نیلز بور او را به انیشتین معرفی کرده و در آن زمان ۲۲ ساله بود.
سوالی که این‌جا مطرح می‌شود این است که چرا سه تاریخ مرگ ( ۱۹۵۴ – ۱۹۵۵ و باز ۱۹۵۵میلادی ) و نیز سه تاریخ مرگ (۱۹۶۱ – ۱۹۶۲ – ۱۹۶۳ میلادی ) دقیقن پشت سر هم واقع شده است؟ و چرا نویسنده (انیشتین) با هم‌کار اصلی او در این نگارش (الکساندر فلمینگ) هر دو در یک سال (۱۹۵۵ میلادی ) مرده‌اند‌؟ و چرا یکی از مترجمین و رابط‌ها ( ع … پ … ) در همان سال نگارش راسله بر اثر سقوط هواپیما جان داده است؟ و باز چرا همین چند سال قبل دو فرزند مترجم و رابط دیگر (ح … پ … ) به نام‌های «بهزاد» و «نازک» در سن جوانی به طرز مشکوکی در خارج از ایران مسموم شده و مرده‌اند؟
و سرانجام چرا باید این رساله از چنین شخصیتی (انیشتین) حدود نیم قرن (!!) مخفی بماند و چرا «صندوق‌امانات سری انگلیس» به‌ بهانه پرهیز از ایجاد «یک رولوشن» (انقلاب خطرناک مذهبی) اجازه تکثیر این اثر علمی – مذهبی را تحت هیچ شرایطی به ما نمی‌دهد؟
سرآغاز متن کتاب، اولین عبارت کتابچه انیشتین، خطاب به آیت‌اله بروجردی این عبارت آلمانی است:‌ «هرتسلیش گروشس فن آینشتاین( Herzliche Gru“&e von Einstein ) با صمیمانه‌ترین سلام‌ها از انیشتین خدمت شریف پیشوای جهان اسلام جناب سید‌حسین بروجردی.» پس از ۴۰ مکاتبه که با شما به‌عمل آوردم اکنون دین مبین اسلام و آیین تشیع ۱۲ امامی را پذیرفته‌ام، که اگر همه دنیا بخواهند من را از این اعتقاد پاکیزه پشیمان سازند هرگز نخواهند توانست حتا من را اندکی دچار تردید سازند! اکنون که مرض پیری مرا از کار انداخته و سست کرده است ماه مرتس (مارس) از سال ۱۹۵۴ است که من مقیم آمریکا و دور از وطن هستم.
به یاد دارید که آشنایی من با شما از ماه آگوست (اوت) سال ۱۹۴۶ یعنی حدود ۸ سال قبل بود. خوب به یاد دارم که وقتی در ۶ آوگوست ۱۹۴۵ آن مرد ناپاک پلید اکتشاف فیزیکی من را، که کشف نیروی نهفته در اتم بود، هم‌چون صاعقه‌ای آتش‌بار و خانمان‌سوز بر سر مردم بی‌دفاع هیروشیما فرو ریخت من از شدت غم و اندوه مشرف به مرگ شدم و در صدد برآمدم که موافقت‌نامه‌ای بین‌المللی به امضا و تصویب جهانی برسانم.
گر‌چه در این راه برای من توفیقی حاصل نشد ولی ثمره آن آشنایی با شما مرد بزرگ بود که هم تا‌حدی من را از آن اندوه عظیم خلاص نمود و هم سبب مسلمان شدن پنهانی من شد. و چون این آخرین یادداشت من در جمع‌بندی این چهل نامه است، برای خوانندگان گرامی (بعدی) نیز می‌نویسم. همان‌گونه که آقای بروجردی، مقیم شهر قم، در ایران، می‌دانند‌: من در آوگوست ۱۹۳۹ (*۷) طی نامه‌ای به روزولت (رییس‌جمهور وقت آمریکا) او را از پیشرفت آلمان نازی، که در ابتدای جنگ جهانی دوم بود، در مساله شکافتن اتم و آزاد کردن و مهار انرژی عظیم آن جهت کشتار و نابود کردن آنی برخی شهرها مطلع ساختم و به او تاکید کردم(روزولت) و گفتم که برای بازداشتن آلمان‌‌‌نازی از این نقشه جنایت‌آمیز … باید ابرقدرتی چون آمریکا، که به‌نظر من عاقل‌ترین و … خونسردترین ابرقدرت‌های دنیای فعلی است، به سرعت گروهی را مامور بررسی و تحقیق علمی، در شکافتن هسته اتم، بنماید و به‌سرعت باید بمب اتم را بسازد چون دیر یا زود این سگ از زنجیر در رفته( یعنی آدولف هیتلر نژادپرست خوان‌خوار) آن (بمب اتم) را ساخته و چون ببیند از راه جنگ متعارف حریف تمامی دنیا نمی‌شود، حتمن متوسل به آن شده و حداقل چندین شهر بزرگ را هدف بمب اتمی خود قرار می‌دهد. اما وقتی آمریکا … آن را از قبل ساخته و اعلان نموده باشد دیگر امثال هیتلر دیوانه نمی‌توانند دنیا را به آتش بکشند! پس جناب پاپ پیوس دوازدهم نیز که آغاز دوره پاپی وی برای مسیحیان کاتولیک جهان از همان سال ۱۹۳۹ بود، فتوا به این امر صادر کرد و فقط با تاکید قید نمود که‌: «هرگز نباید از این سلاح اتمی برای جنگ، حتا با خود نازی‌های آلمان، استفاده شود.» سپس من نامه‌ای به محضر شریف پیشوای اسلامی آن زمان سید ابوالحسن (ابوالحسن اصفهانی) که مقیم نجف بودند، نوشتم. ایشان نیز در جواب گفتند که‌: «از باب ناچاری لازم است که بمب اتم ساخته شود تا آلمانی‌ها بهراسند و دست به حمله اتمی به هیچ کشوری نزنند‌. ولی استعمال این سلاح مرگ‌بار در قانون اسلام به‌طور کلی ممنوع است و هرگز نباید از آن به نحو ابتدایی استفاده شود. حتا علیه خود آلمان نازی باز تاکید می‌کنم‌. تا آن‌جا که امکان دارد نباید سلاح اتمی بکار‌گرفته شود و باید با اسلحه متعارف با آلمان نازی مقابله کرد.»
آری‌! جهان در آن روزها وضعی اضطراری پیدا کرده بود‌. به حکم چنین بزرگ‌مردانی (از ادیان و مذاهب مختلف) من (انیشتین) ناچار بودم که روولت را در جریان ساخت بمب اتم قرار دهم و این اقدام مانع عمل‌کرد آلمان نازی شد و با این عمل من جان بسیاری از مردم دنیا نجات داده شد. اما افسوس که این فرمول به دست آن مرد دیوانه دیگر افتاد و توصیه‌های من و روزولت را از یاد برده بود، دچار وسوسه شیطانی شد و در حال مستی دستور داد که خلبان احمق و جنایت‌کار او در ۶ اوگوست ۱۹۴۵ که دنیا تازه داشت طعم تلخ جنگ دوم را از یاد برده و صلح جهانی در حال استقرار بود. این بمب خطرزا را در هیروشیما فرو افکند!! بمبی که به‌قدر یک توپ بیشتر اندازه نداشت و به زمین نرسیده در آسمان شهر منفجر و شهری را مبدل به خاکستر کرد !! احساس می‌کنم که هر گاه به یاد این حادثه می‌افتم چند ماه و یا چندین سال از عمرم کاسته می‌شود و پیرتر می‌شوم!! و من همان‌طور که در جنگ اول جهانی بین سال‌های ۱۹۱۴ – ۱۹۱۸ در صدد ارایه طرح صلح جهانی بودم و موفق نشدم، در این ۶ سال سیاه جنگ دوم ۱۹۳۹ – ۱۹۱۸ نیز به‌طور دایم در تکاپو بودم که به‌نحوی بتوانم طرح صلح جهانی را ارایه بدهم. باز هم نتیجه نگرفتم!! گویا شکافتن هسته اتم بسیار آسان‌تر بود از شکافتن قلب سخت و سیاه انسان!! به‌راستی که این موجود دوپا (!) سرسخت‌ترین موجودات جهان است !! … و در مقیاس‌های کوچک‌تر نیز هم‌واره ناکام بوده‌ام. هنگامی که ورزش‌های رزمی از جمله کاراته، جودو و کنگ‌فو و مانند این چیزها از شرق وحشی بی‌تمدن و خرچنگ‌خوار (یعنی چین و ژاپن و کره) به وسیله اروپا و آمریکا آمد. من از جمله مخالفان این‌گونه ورزش‌ها بودم و تاکید می‌کردم که چنین آداب و رسول وحشیانه‌ای خشونت را در جامعه رواج می‌دهد … ولی همه مانند دیوار گچی (!) به من نگاه کردند و هیچ نگفتند و چنان‌که خود حضرت‌عالی (آقای بروجردی برای من در جواب نامه ((ایکس – ۲۵)) مرقوم فرموده‌اید // در اسلام … حتا کندن یک مو یا ایجاد یک خراش سطحی و یا حتا اندک ناراحت ساختن یک انسان، غیر مجاز و ممنوع است !!// آری! سیاست فقط فکر لحظه‌های هیجان‌آور را در سر می‌آورد. حال آن‌که این عمل‌کردهای سیاسی هم‌چون قوانین معادلات ریاضی نتایج و عواقبی جبران‌ناپذیر و غیر قابل دفع را در پی می‌آورد!! و اکنون ای جناب … بروجردی، ای پیشوای خردمند و ای پدر مهربان بسیار از شما سپاس‌گزارم که در ۱۹۵۲ در پی مرگ (وایتسمن)، رییس‌جمهور وقت اسراییل هنگامی که من از شما تقاضای مشاوره کردم که آیا ریاست جمهوری اسراییل را که رسمن و علنن به من (انیشتین) پیشنهاد شد و همگان مرا یک یهودی دنیا دیده و مهاجر از وطن می‌دانستند، بپذیرم؟ خود در جواب نامه ((ایکس – ۳۲)) فرمودید: «انسان خداترس و خردمند چنین پیشنهادی را هرگز نمی‌پذیرد. هر کس به دنبال سیاست رفته آلوده شده است. پس شما خود را آلوده سیاست نکنید.» لذا من (انیشتن) نیز به بهانه اشتغالات علمی، این پیشنهاد را رد کردم.